محله بهداشت

مجید جان دلبندم

چند نکته سرپایی از یادداشت امروز مجید محمدی:

مجید محمدی که دکترای جامعه شناسی را یدک می کشد هر از چند گاهی اظهارات جالبی از خود در می کند که مبنایی شهودی دارند،هیچ گونه ارجاعی چه به نظریات خود ایشان و یا کسانی که مورد نقد قرار می دهد در کار نیست،نقد نوشته های مجید محمدی از حوصله این پست وبلاگی خارج است.فقط چند نکته سرپایی که با خواندن نوشته اش به ذهنم رسید را با شما در میان می گذارم:

1-مجید محمدی شاکی است که چرا منتقدان از یک کلیت واحد به نام امریکا نام می برند ولی خود روشنفکران چپ را کلیتی واحد با مجموعه عقایدی یکسان می بیند که حتی نیازی هم به ذکر مثال مستقیم از رویکرد انان ندیده!
2-
محمدی علاقه دارد گفتمان امپریالیسم را هم ردیف نظریه غرب زدگی آل احمد بگیرد
3-
محمدی از ادبیات غیر تحلیلی چپ شکوه می کند ولی استدلال های شهودی خود او راه را بر هرگونه نقد و نظر بسته است.(شهود يعني فهميدن و درك كردن چيزي بدون استفاده از تصور با تصديق ديگر مثلا وقتي مي گوئيم كل از جزء‌ خود بزرگتر است اين گزاره را بدون نياز به استدلال و به طور بديهي درك مي كنيم. از اين رو آن چه كه شهودي است نيازي نيست تا با استدلالي منطقي يا روانشناختي توجيه شوند و در واقع آن ها خود توجيهند.استدلال شهودی، استدلالی با کمک ادله وجدانی و یافتنی (مانند امور فطری) است و برای اثبات مشارکت مخاطب را می‌طلبد و اگر قصد عناد باشد، این راه بی‌نتیجه است)
4-
یک نمونه از استدلال های شهودی محمدی او می گوید: ((استبداد دينی در ايران امروز بر سه پايه استوار است: ۱) بيگانه ترسی که حکومت با نظريه‌هايی مثل شبيخون فرهنگی و ناتوی فرهنگی و نظريه‌ی توطئه مدام به ترويج و تبليغ ‌آنها پرداخته است، ۲) درآمدهای نفتی، و ۳) سپاه پاسداران. )) خب چرا چهار تا نه؟ چرا همین سه تا؟ یا چرا این سه تا برجسته اند؟یا چگونه محمدی به این جمع بندی رسیده و این سه پایه را برجسته ساخته با کمک کدام روش تحقیق؟با ارجاع به کدام نظریات؟با کدام پیمایش؟ معلوم نیست...!
5-
در یادداشتی که در جهت نقد چپ ها و "ادبيات ساده گيرانه‌ی مارکسيستی/اسلامگرا" نوشته شده محمدی از مفهوم "اپوزیسیون همسو" که عموما توسط اکبر گنجی استفاده می شود گله و و شکایت می کند!گنجی نه مارکسیست است و نه اسلامگرا و نه البته دکترای جامعه شناسی! ژورنالیست خوش ذوقی است که این روزها با ارجاعات فراوان تاریخی و سیاسی و با نقدهای تحلیلی خطرات امپریالیسم و اپوزیسون همسویی که خواهان تحریم و حمله به ایران هستند را گوشزد می کند.ای کاش این دکترای جامعه شناسی منظم نویسی مستدل نویسی و ارجاعات گوناگون و پرهیز از کلی گویی را از همین اکبر گنجی یاد می گرفت....

آمريکاستيزی روشنفکران ـ فعالان چپ ايرانی: سندرم "از موضع بالا"، مجيد محمدی

اصغر2

بازنمایی لمپن ها همیشه در سینمای ایران از جذابیت خاصی برخوردار بوده است.در فیلم اخراجی ها  ساخته دهنمکی چگونگی هضم لمپن پرولتاریا در ساختار و مورد استفاده قرار گرفتن آن ها را می بینیم.در واقع قهرمانان فیلم همگی از حوزه رسمی اخراج شده اند ولی گفتمان حاکم در شرایط اضطرار لباس خود را به تن آنان می کند و آنان را در دایره خودی می گنجاند.

لمپن پرولتاریا خرده طبقه ای حاشیه نشین است ولی هر حاشیه نشینی جزو این خرده طبقه نیست.ولی چه می شود که فرودستان را لمپن می بینیم؟

طبقه متوسط و فرودستان در ایران همواره نگاه ایدئولوژیکی نسبت به یکدیگر دارند.در فیلم جدایی نادر از سیمین شاهد جدایی و کشمکش این دو طبقه با یکدیگر هستیم.طبقه متوسطی که فرودستان را همیشه در قالب لمپن پرولتاریا می بیند و فرودستانی که طبقه متوسط را بی بند وبار و ضد مذهب می دانند. درصحنه ای دردادگاه حجت(نماینده فرودستان) به نادر می گوید که :چرا فکر می کنین که ما از صبح تا شب می زنیم تو سروکله ی زن و بچمون، ما هم آدمیم.اودرمقابل قاضی اصرار دارد که حرف بزند:حرف نزنم که حقمو بخورن. و مشکل خود را در این می بیند که نمی تواند به مانند نادر نماینده طبقه متوسط، خوب و روان صحبت کند. درسکانس دادگاه، راضیه کل این شرایط را به خوبی خلاصه می کند:اومی گوید که شوهرش مدتی است که از کار بیکار شده و با شکایت طلبکاران، در یک ماه اخیر یک روز درمیان، زندان بوده.نگاه طبقه فرودست به طبقه متوسط هم جالب توجه است.سوظن حجت به نادر به عنوان کسی که فساد اخلاقی دارد و بی دین ایمان است نگاهی که اتفاقا گفتمان حاکم هم به آن دامن می زند.


اصغر

حالا یک ژانری شده و اونم گیر دادن به اصغر فرهادیه که چرا گفته مردم ایران صلح طلب هستند،فرهادی گفته:" مردم ما مردمی هستند که برای همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام قائل اند و با نفرت و خشونت سر سازگاری ندارند"آیا مردم ایران خشونت طلب نیستند؟آیا نژاد پرست نیستند؟در معنای عام باید بلند و کشیده بگیم که خیر!
مردم ایران مردم بزرگ و قابل احترامی هستند که برای رسیدن به آزادی در صد سال اخیر دو انقلاب و سه جنبش عظیم رو به راه انداختند و با دو کودتای خونین و طولانی ترین جنگ قرن بیستم روبرو شدند.مردم ایران خشونت طلب نیستند بلکه همواره تحت خشونت سیستمی قرار گرفتند.آن هه سال هاست تلاش می کنند تا از زیر سایه پدرشاهی و استبداد خارج شوند،در طول تاريخ معاصر ايران هيچ‌گاه شاهد يك جدال قومي گسترده در بين اقوام ايراني نبوده‌ايم كه اوضاع را براي كنار هم نشستن اين اقوام با توجه به گذشته تاريخي خويش غير ممكن كند آن ها مردمی صلح دوست هستند،بگذارید حقیقتی را بازگو کنم:مردم ایران پیروز خواهند شد...بگذار برخیزند مردم بدون لبخند..



بعد از شکست هر جنبش اجتماعی است که می توان به راحتی انگشت اتهام را به سوی مردم گرفت،آیا استبداد زده بودن مردم سبب شکست نشده است؟آیا ما خودمان دیکتاتورهای کوچکی نیستیم که در نهایت همین لایق مان است؟آیا بهتر نیست از خودمان شروع کنیم.این رویکرد از فهم ریشه ای امور عاجز می ماند و همه چیز را به روبنا تقلیل می دهد. راهکار آن عاقبت می شود اینکه از خودمان شروع کنیم و یا اینکه فرهنگ ما مشکل دارد و لابد باید کار فرهنگی کنیم! نگاه آن ها در واقع همان نگاه مذهبی معروف قضیه سوراخ کشتی است منتها به صورت برعکس! آن ها معتقدند که اگر هر کس در عرشه کشتی سوراخ زیر پای خود را تعمیر کند مشکل حل خواهد شد ولی سوراخ بزرگ در زیر سطح کشتی است نه روی عرشه!!نگاه سیستمی داشته باشیم نه نگاه فرهنگی! در نهایت اینکه نباید از خودمان شروع کنیم؟؟ مارکس می گوید: ما نمی توانیم جهان را تغییر دهیم مگر آنکه خودمان را تغییر داده باشیم و ما نمی توانیم خودمان را تغییر دهیم مگر آنکه پیش از آن جهان را تغییر داده باشیم!