شروع ناتمام یک داستان 2
میخواهیم 17 سال به عقب برگردیم. برگردیم و داستانی عجیب رو که شروعش از اردیبهشت 1381 بوده برای شما تعریف کنیم. حادثه یازده سپتامبر چند ماهی است که اتفاق افتاده ولی هنوز امریکا به عراق حمله نکرده و هنوز در بم زلزله ای اتفاق نیفتاده، خاتمی رئیس جمهوره و دلار 800 تومنه و هنوز پیکان تولید میشه. متولدین پرشمارنیمه اول دهه شصت درگیر کنکور هستند و ماراتن نفس گیر امتحان کنکور به ماه های پایانی نزدیک میشه. مدل موی تبفوسی و تن تنی مده ولی هنوز مدل موی اناناسی مد نشده! شلوار برمودا ولی داره کم کم از مد میفته. هنوز رپ فارسی متولد نشده، جوون ها با اینترنت دایال آپ میرن یاهو مسنجر و باباها از اشغال خط تلفن و قبض مخابرات حسابی شاکی اند.
راستی توی اردیبهشت 1381 یک فاجعه هم برای یک سری دانش آموز دختر در تهران اتفاق افتاد. شش دختر محصل که به گردش جمعی رفته بوندند در دریاچهٔ پارک شهر غرق شدن. مرگ این دخترها حادثه دلخراشی بود که باعث شد از اون تاریخ به بعد خیلی از اردوهای دانش اموزی لغو بشه و حتی شماری از مراکز تفریحی تهران تعطیل بشند. داستان ما درباره این دانش اموزان دختر نیست بلکه درباره اتفاق عجیبی است که در همون اردیبهشت 1381 برای تعدادی دیگر از دانش آموزان دختر در نقطه دیگری از کشور اتفاق میفته. اجازه بدین 750 کیلومتر از تهران دور بشیم و بریم به روستایی در اطراف شهرستان سردشت استان آذربایجان غربی و ماجرای غریب دختران مدرسه راهنمایی شهید عباسپور روستای اسلام آباد رو تعریف کنیم...
"در شهری که من زندگی می کنم تمام کالاهای اساسی با کاف شروع می شود و من کفم می برد از این همه کاف،گاهی وقت ها هم کفری می شوم"