فایده جامعه شناسی

جامعه شناسی به چه "درد" می خورد؟ اصلا به درد می خورد؟

دارم گزارش های  جلسات هم اندیشی دفتر مطالعات اجتماعی شهرداری یکی از مناطق تهران را می خوانم،این جلسات که هر از چندگاهی پیرامون یکی از مشکلات اجتماعی محلات تهران با حضور شهردار منطقه و ناحیه و معاونت اجتماعی و مدیر محله و فلان عضو شورایاری و بهمان مقام انتظامی و چه و چه برگزار می شود داستان های جالبی در خود دارد،این گزارش ها را کارشناس اجتماعی که عنوان پر طمطراق  پژوهشگر محله را یدک می­کشد تنظیم می کند،اینجا می خواهم دو نوع گزارش را  که در دو محله مختلف اما در یک منطقه یکسان و با یک عنوان یکسان یعنی :"معضل دستفروشی"  تنظیم شده، بررسی کنم تا نشان دهم که اگر جامعه شناس پخمه و بی خیال باشد چه تصمیمات فاشیستی ای می تواند گرفته شود و برعکس اگر باسواد باشد و کمی هم کاریزماتیک و مدبرانه رفتار کند چطور می تواند کفه ترازو را به سود طبقه خودش یعنی طبقه کارگر سنگین تر کند:

در گزارش اول یادشان رفته که دستفروش هم انسان است! دستفروش بخت برگشته را در ردیف جانوارن موذی آورده اند که چهره شهر را زشت کرده، سبب  سد معبر و آلودگی صوتی و بصری شده و باید به هر نحوی که شده از کف خیابان جمع آوری اش کرد و با درکونی از محله بیرون اش انداخت!کارشناس خرفت اجتماعی هم با آن ها همراه شده که بعله میتوان از ظرفیت های محله در کاهش آسیب اجتماعی و حل این معضل استفاده کرد ودر پایان نتایجی به شرح زیر گرفته اند:

اول اینکه مردم را آگاه کنیم و بروشور دستشان بدهیم که دستفروشی بد است و جنسشان بنجل است و محله را به گند کشیده اند و باید گورشان را گم کنند و ...

دوم اینکه برادران زحمت کش نیرو انتظامی یورش ببرند و همه شان را کت بسته دستگیر کنند که گویا نماینده نیرو انتظامی هم در جلسه بوده و درآمده که نیرو نداریم و امکانات نداریم و فلان و در نهایت تصمیم گرفته شده با موتور هر چند ساعت یکبار گشت بزنند و تذکر بدهند و گیر دهند تا چه پیش آید

سوم اینکه هر بار که دستفروش را گرفتند جریمه نقدی اش کنند که بی مایه فطیر است

و چهارم اینکه به مغازه داران آموزش دهیم که ویترین خود را مرتب و جذاب بچینند تا مشتری ها بیشتر از آن ها خرید کنند(انگار مغازه دار خودش این چیزها را بلد نیست!)

 

و پنجم و از همه جالب تر اینکه :  معابر عمومی و پیاده رو ها حداقل هفته ای یک بار توسط تانکرهای آب در ساعات اوج سد معبر  آب پاشی شوند تا دستفروشان زیرشان خیس شود و از رو بروند!!

حالا گزارش بعدی را بخوانیم که توسط رفیق گمنامی که پژوهشگر محله بوده تنظیم شده و خواندنش در بعداز ظهر کسالت بار اداری سبب فر خوردن و ذوق مرگ شدنم شد،

پژوهشگر ما در شرح مشکل خود آورده :(( مسئله بيکاري در ايران حتي دردناکتر و مضاعف تر از بيکاري در کشورهاي سرمايه داري آسيائي است که بر بستر اين مناسبات و براي کسب سود از طريق استثمار نيروي کارگر، انباشت سرمايه و بهره گيري سرمايه از تکنولوژي مدرن، مداوما بيکاري روز افزون را به کارگران تحميل مي نمايد. در حاليکه در جامعه اي که بنياد آن بر مالکيت اشتراکي جامعه و توليدکنند گان متکي باشد با اتکا به همين تکنولوژي  همه مي توانند در رفاه و آسايش زندگي کنند و نه  از بيکاري خبري خواهد بود و نه از معضلاتی مانند دستفروشی)) و سپس جلسه را به سمتی برده که دستفروشان از کارگران اخراجی قراردادي و موقت، کارگران فصلي، زنان خانه دار، جوانان فارغ التحصيل از دبيرستان و دانشگاه، کارگران مرزي و...تشکیل شده اند که اینها همه انسان هستند نه سوسک حمام! و سپس هم پیشنهاد کرده که دستفروشان محل به مراکز کاریابی،مراکز کارآفرینی و توانمند سازی معرفی شوند تا به کارگر متخصص تبدیل شوند و دیگر اینکه بازارچه های هفتگی مثل جمعه بازار و سه شنبه بازار و ...تشکیل شود تا دستفروشان به جای سد معبر در پیاده روهای شلوغ اجناس خود را در آن مکان ها عرضه کنند و با سماجتی که رفیق نادیده ما در آن جلسه صورت داده پیشنهادهایش تصویب شده و شهردار منطقه هم دستور مکان یابی زمین بایر برای سه شنبه بازار را داده است!

بعله!این بود فایده جامعه شناسی! هر روز صبح که از خواب برمیخیزیم ناشتا، قبل از شستن دست و روی خود تز یازدهم فوئرباخ را مرور کنیم:فلاسفه تا کنون جهان را به شیوه های گوناگون تفسیر کردند اما مسئله بر سر دگرگون کردن آن است...

 

سه راه آذری


لعنتی!دوباره به جای اتوبوس های شهرک ولیعصر-آزادی اشتباهی اتوبوس سه راه آذری را سوار شدم،این دفعه سوم است،سه راه آذری به شدت غمگین است نمی دانم این خصلت ذاتی اش است یا چون من هر دفعه خسته، اشتباهی، دم دمای غروب اینجا می رسم این حس را پیدا کرده ام،البته به احتمال زیاد خصلت ذاتی اش است چون چهار راه ولیعصر اگر نگویم همیشه شاد ولی همیشه هیجان انگیز است حتی غروب جمعه!ولی سه راه اذری طور خاصی است،مادربزر

گ می گفت جمعه ها روح مرده ها آزادند و چون غروب جمعه باید به قبر برگردند چنگ می اندازند روی صورت زنده ها،تخم غم می پاشند در دل آن ها! آن روز غروب یکشنبه بود ولی چیزی چنگ می انداخت روی صورتم،امین می گفت داستان این در سه راه آذری کفن شدی محسن نامجو می دونی چیه؟این مال اون دوره است که نامجو عملش زیاد شده بود و بی پولی اش بیشتر! غروب ها با اتوبوس می اومد سه راه آذری جنس می گرفت تو یه خونه همون اطراف میزد و نشئه با اتوبوس برمیگشت! دیشب که کف آشپزخونه کثیف نشسته بودم یاد همین آهنگش افتادم! همخونه ام داشت خیلی حرفه ای نصفه کاغذ رو لوله می کرد و بهش چسب می زد و با خودکار روی نصفه دیگه کاغذ خرج ها رو می نوشت و از زیر عینک به من که روی کف کثیف آشپزخونه ولو شده بودم و نارنگی می خوردم نگاه می کرد و لیست خریدها رو می پرسید:برنج هندی کیلو سه و پونصد عدد بده! فلفل سیاه کیلو سی تومن عدد بده! شارژ آپارتمان 40 تومن عدد بده!چهار تا رب با یه کیلو گوجه 22 تومن عدد بده!لپه 4 تومن عدد بده!بهمن سفید 1800 عدد بده!هرچی می گفت منم واسه خوشمزگی یه پسوند عدد بده بهش اضافه می کردم!آخر سر همخونه ام عینک اش را برداشت و گفت اصلا می دانی داستان این "عدد بده" چیه گلابی؟ وقتی مواد تزریق میکنن وقتی کش لاستیکی رو میبندن بعد از ده ثانیه باید سوزن رو بزنن واسه همین به رفیقشون میگنعدد بده یعنی بشمر برام! منم گفتم اوه چه خفن پس امین راست می گفت و یه قاچ از نارنگی رو دادم بهش! 
لعنت به اتوبوسی که اشتباه سوار شوی!دست می برم توی کیفم تا یک نخ بچوقم! کیفم رو گه برداشته! در ظرف غذا باز شده و آب خورشت قیمه ریخته روی کتاب ها! روی کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس!تنها یادگاری ای که از تو دارم!چقدر طعنه آمیز است که تنها یادگاری ام از تو کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و من آن را همه جا با خودم ببرم و چقدر طعنه آمیز و غمگین است که آب خورشت قیمه روی آن بریزد،اگر قهوه روی آن می ریخت اشکال نداشت،اگر چای یا شربت لیمو روی آن می ریخت قابل اغماض بود،اگر حتی ماکارونی روی آن می ریخت اینقدر فاجعه نبود ولی آب خورشت قیمه؟ غروب باشد اتوبوس اشتباه سوار شوی و سر از سه راه آذری دربیاوری،تنها یادگاری ت از او کتاب حل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و آب خورشت قیمه هم روی آن بریزد؟ واقعا غمگین و طعنه آمیز است.زودتر باید بروم باید بگذرم از این موقعیت کمیک،از پل دراز عابر پیاده می گذرم و سوار بی آرتی آزادی می شوم: گذر گذر گذر گذر گذر گذر