از درون افسردگی

از درون افسردگی

این روزها افسردگی به من هجوم آورده،افسردگی از جنس دلتنگی،بی نظمی،خستگی و بی حالی نیست،افسردگی این هیولای مهاجم تعریف خاص خود را دارد تبعات جسمی خود را دارد، تو را از خواب و خوراک می اندازد و به پیش می آید، نمی شود با چسناله کردن توی وبلاگ رفع و رجوع اش کرد تکنیک های خاصی را باید برای مقابله اش ابداع کنی و استراتژی های اساسی را در مقابل اش تبیین کنی.آنجا که رویا به بن بست می رسد افسردگی آغاز می شود.افسردگی تک عاملیتی و حتی چند عاملیتی نیست از من می پرسند به خاطر چی دپرس هستی؟ عجالتا چند دلیل شخصی ردیف می کنم ،می گویند به خاطر اینها؟ تو باید مقاوم تر باشی و مثال هایی از انسان های مقاوم و یا کسانی که نسبت به من  به مراتب شرایط بدتری دارند را می زنند انگار که همه انسان ها در برابر مصائب واکنش های یکسان دارند ولی افسردگی تک عاملیتی و چند عاملیتی نیست،افسردگی تاریخچه دارد برآیند تجربه زیسته  ناخوشایند یک انسان در چند سال گذشته می تواند زمینه ساز افسردگی باشد آن وقت است که یک عامل کوچک می تواند کاتالیزور هجوم افسردگی باشد.انزوا و طرد هم عامل و هم معلول افسردگی است.هویت من در نسبت با دیگری تعریف می شود وقتی که میل ات در نسبت با میل دیگری نبود تو بی نیاز شده ای،تو به آرامش رسیده ای و تو خدا شده ای ولی تا آن زمان انسان موجود اجتماعی بیچاره ای است که به حضور دیگران نیاز دارد.افرادی هستند که پیرامون تو اند ولی ربطی به تو ندارند و افرادی هم هستند که پیرامون تو نیستند ولی به تو ربط دارند اینجاست که تو طرد شده ای.نکته ترسناک اینجاست وقتی به غار انزوا تبعید شدی تونل خروج از افسردگی که نور رفاقت از آن می تابد پیدا نیست،رفاقت وجود ندارد رفاقت شدنی است،رودکی می گوید "بی صد هزار مردم تنهایی/با صد هزار مردم تنهایی" هولناکی قسمت دوم جمله رودکی را می بینید به نظر می رسد که خروج از غار انزوا یک واجب عینی ولی سینه خیز است.آسیب دیده پوست کلفت نیست باید در جامعه بود و باید پوست کلفت بود.

افسردگی زندگی روزمره ات را مختل می کند،حواس پرت ات می کند دچار فراموشی می شوی شب ها بدخواب می شوی و کابوس می بینی احساس تنگی نفس میکنی چیزی گلویت را می فشارد!

آنجا که رویا به بن بست می رسد افسردگی آغاز می شود،چه چیز افسردگی را پروار می کند: ناامیدی! زمانی فرزاد کمانگر در یکی از نامه هایش نوشت: "اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان و به روياهايتان پشت نکنيد" یادمان باشد که در جهان بی معنای امروز که تنازع بقا و جنگ همه علیه همه بدجوری بی رمق مان کرده این ما هستیم که معنا را تعریف می کنیم  مجبوریم که تعریف کنیم اهداف کوتاه مدت و رویاهای بلند مدت را." من اگر سیک زندگی ام را تغییر ندهم تا دو سال دیگر یا خودم را خواهم کشت و یا راهی تیمارستان خواهم شد" اتفاقا این نقطه بحرانی ما را به تداوم افسردگی راغب تر می کند باید بدانیم که افسردگی ممکن است به یاری دیرین تبدیل شود روحش در ما حلول کند و برای ده ها سال در ما بماند افسردگی همدم روزمرگی است به آن عادت نکنیم!

این چند خط را از درون افسردگی تند تند نوشتم از درون غار انزوا که به آن تبعید شده ام ! شاید باید افسرده های جهان متحد شوند!تمام آن هایی که از بیکاری رنج می برند و کاتالیزور افسردگی شان شده تمام ان هایی که از بحران عاطفی و محرومیت جنسی رنج می برند تمام آن هایی که از جامعه اخراج شده اند ،همه ی مطرودین!

افسردگی جلوی غار انزوا نشسته و چپ چپ نگاهم می کند،افسردگی هجومی است هر چند وقتی می آید و گلویم را می فشارد این روزها بیشتر به من سر می زند باید معنایی تعریف کرد باید راهکاری تعریف کرد باید راه فراری پیدا کرد داخل غار در اعماق دور افتاده ترین جزایر تنهایی نشسته ام و سعی می کنم که با او بجنگم نباید به افسردگی باج داد! افسردگی چپ چپ نگاه می کند و من هم به او چپ چپ نگاه می کنم

 

هر صبح

قبل از اینکه خورشید بیرون بیاید

و با نورش داد بزند

"من قوی هستم"

از جایم بلند می شوم

اشک های دیشبم را پاک می کنم

تمام کسانی را که دوست دارم، بیدار می کنم

برای صرف صبحانه به آشپزخانه می برم

در را رویشان قفل می کنم

و همهء آنها می فهمند که گول خورده اند!- آنجا حمام است! آن هم حمام آب سرد!-

همه چیز را آتش می زنم

سرم را می تراشم

داد می زنم:

"من قوی هستم"

خورشید می ترسد

و دیگر بیرون نمیآید

(شعر از مریم پالیزبان)

حمید

پس از ضربه های مهلک ساواک به چریک های فدایی خلق، بازداشت یا کشتن حمید اشرف به مهمترین مسأله ی ساواک تبدیل شده بود. شاه به شدت این موضوع را تعقیب می کرد. ثابتی می گوید:

"هر وقت عواملی از این سازمان دستگیر و یا در درگیری ها کشته می شدند، شاه می پرسید با حمید اشرف چه کرده اید"(ص 248).

در عملیات 26 اردیبهشت 1355 علیه خانه های تیمی سازمان چریک های فدایی خلق، حمید اشرف دوباره موفق به فرار می شود. ثابتی می گوید:

"گزارش واقعه را با ذکر این که حمید اشرف، توانسته است از هر دو محاصره فرار کند، برای شاه فرستادم. چند روز بعد، از دفتر ویژه ی اطلاعات خبر دادند که گزارشی به عرض اعلیحضرت رسیده است که مأمورین واحد اجرایی کمیته ی مشترک ضد خرابکاری که عمدتاً پرسنل شهربانی بودند، آموزش لازم را برای محاصره ی خانه های امن و مقابله ی با گروه های تروریستی ندارند و اعلیحضرت دستور داده اند، دفتر ویژه طی یک بازرسی وسیع، نواقص کار را یافته و گزارش کند"(ص 251)


عرفان قانعی فرد، در دامگه حادثه، بررسی علل و عوامل فروپاشی حکومت شاهنشاهی، گفت و گویی با پرویز ثابتی، مدیر داخلی ساواک، شرکت کتاب، چاپ اول: 1390

سمانه


‎((...ﮔﺎﻫﯽ وﻗﺖ ﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎ ﮐﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ. اﻣﺎ ﻧﻪ. ﺟﻮاب ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ را ﮐﻪ ﻣﯽ دﻫﻨﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺣﺮف ﻫﻢ ﻣﯽ زﻧﻨﺪ. ﭘﺲ ﮐﺮ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ و ﺻﺪاي ﺧﻮدﺷﺎن را ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻧﺪ. ﺷﺎﯾﺪ ﺻﺪاي ﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺜﻪ ي ﮐﻮﭼﮏ ﻣﺎن آﻧﻘﺪرﺿﻌﯿﻒ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﻮش ﺷﺎن ﻧﻤﯽ رﺳﺪ، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎً ﺻﺪاي ﺧﻮدم ﮐﻪ ﮐﻞ ﺟﺜﻪ ام اﻧﺪازه ي ﯾﮏ ﺑﻨﺪ اﻧﮕﺸﺖ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ زﺑﺎن ﻣﺎن را ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻨﺪ، اﯾﻦ ﻣﺮدﻣﺎن دو ﭘﺎ ﭼﻘﺪر زﺑﺎن ﻧﻔﻬﻢ اﻧﺪ. اﻟﺒﺘﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﺮدﻣﺎن دﯾﮕﺮ ﻫﻢ زﺑﺎن ﻧﻔﻬﻢ اﻧﺪ. ﻣﺜﻼً ﻫﻤﺎن ﭼﻬﺎرﭘﺎﻫﺎي ﻗﻼده ﺑﻪ ﮔﺮدن. روزي ﯾﮑﯽ از ﻫﻤﺎن ﭼﻬﺎرﭘﺎﻫﺎ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎ دوﺳﺖ اﺳﺖ ﺟﻠﻮي در ﺳﻠﻮل اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد و ﻣﺎ را ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯽ ﮐﺮد. ﻫﺮ ﭼﻪ در ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﺶ ﺧﯿﺮه ﺷﺪم و داد زدم و از او ﮐﺎﻏﺬ و ﺧﻮدﮐﺎر ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﻫﯿﭻ واﮐﻨﺸﯽ ﻧﺸﺎن ﻧﺪاد. ﺑﻌﺪ رو ﮐﺮد ﺑﻪ ﯾﮑﯽ از ﭘﻠﯿﺲ ﻫﺎ و ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ رﺳﺪ ﻫﻤﻪ ي ﺷﺎن از ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻣﺮده اﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺪت ﻫﺎﺳﺖ اﯾﻨﻄﻮر ﺑﯽ ﺣﺮﮐﺖ و ﺑﯽ ﺳﺮ و ﺻﺪا ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻫﻤﻪ ي اﯾﻨﻬﺎ را در ﺑﺮﮔﻪ ي دﻓﺎﻋﯿﺎﺗﻢ ﺧﻮاﻫﻢ ﻧﻮﺷﺖ. ﺣﺘﯽ اﮔﺮ ﺷﺪه ﻣﺪﻓﻮع ﻫﻤﻪ ﻣﺎن را ﺟﻤﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ و ﺑﺎ ﻣﺪﻓﻮع و ﺷﺎش دﻓﺎﻋﯿﺎﺗﻢ را روي دﯾﻮار ﺳﻠﻮل ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ. ﻣﺠﺒﻮر ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻢ دﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ي اﯾﻦ ﮐﺎرﻫﺎ را ﺑﮑﻨﻢ. آﺧﺮ ﻣﺮدﻫﺎي ﻣﺎ ﺑﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﻫﺰارﺗﺎ ﺗﺨﻢ ﻫﻢ دارﻧﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ ﻏﯿﺮت اﻧﺪ. آﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ زود ﺑﻪ اﯾﻦ وﺿﻊ ﻋﺎدت ﮐﺮده اﻧﺪ. اﻟﺒﺘﻪ زن ﻫﺎﯾﻤﺎن ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮر.))

سمانه مرادیانی/قسمتی از داستان کوتاه برگه دفاعیه.

سمانه روز گذشته با قرص برنج خودکشی کرد یادش گرامی