حدیث خون و خون
«وای چقدر زیبا و با شکوه»، این واکنش نخست من بود در هنگام دیدن عکسهای «قلعه الحصن». ولی چه زیباییای و چه شکوهی؟ از نوع نگاهام شرمسار شدم. عکسهای نبرد جبهه النصره و ارتش سوریه در شهر زیبای حصن که در دامنه کوه واقع شده را میدیدم وبا خود میگفتم «چه شهر زیبایی. امیدوارم قلعه به این باشکوهی آسیب نبینه». از واکنش اولیه ام شرمسار شدم. سوریه حدیث خون است و خون. انواع و اقسام شکنجهها و تیربارانها و سربریدنها را در یوتیوب دیدم. جنگ برای ما وجود ندارد. برای ما تنها ترشح آدرنالین است. این که سربریدن انسان چگونه است؟ راستی جالب نیست؟
لحظه تیرباران و سربریدن خیلی عجیب است. هیچ کدام از قربانیان عجز و لابه نمیکنند و دست و پا نمیزنند، گویی سرنوشت شوم خود را به راحتی پذیرفتهاند؛ شاید هم امیدوارند جلاد به پاداش سر به زیر بودنشان سریع کارشان را با تیغ تیز تمام کند. لحظه تیرباران توسط سلفیها خیلی جالب است. چند نفر را قطار مینشانند و در مغز هر کدام تیری خلاص میکنند سپس همه، خشاب اسلحه خود را روی اجساد خالی میکنند و در کسری از ثانیه دهها و صدها گلوله به اجساد اصابت میکند و اجساد به رقص درمیآیند؛ صدای هلهله و گلوله، فضا را پُر میکند.
قلعه حصن قلعه زیبا و با شکوهی است. کدام زیبایی و کدام شکوه؟ کثافت مطلق است! قلعه را تقریباً هزار سال قبل ساخته اند در سال 1031 میلادی! در زمان جنگهای صلیبی. یک قلعه جنگی برای جنگی خونین و طولانی! هزار سال گذشته و انسانها هنوز به وحشیانهترین شیوه ممکن یکدیگر را پاره پاره میکنند. آیا هزار سال دیگر هم همین بساط خواهد بود؟ نمیدانم ولی میدانم شهر حمص شهر زیبایی است. شهری خوش آب و هوا و سرسبز در دامنه کوه. بهترین جا برای زندگی اگر....

"در شهری که من زندگی می کنم تمام کالاهای اساسی با کاف شروع می شود و من کفم می برد از این همه کاف،گاهی وقت ها هم کفری می شوم"