چوپان بی‌حوصله و چوپان ریاکار

گویا خیلی وقت است که در کتاب‌های درسی دبستان، داستان «چوپان درستکار» را جایگزین «چوپان دروغگو» کرده‌اند! من امروز فهمیدم! گفتم یک مقایسه‌ای بین محتوای این دو داستان داشته باشم!

در داستان چوپان دروغگو، پسرک که مجبور است هر روز به تنهایی کاری تکراری را انجام دهد دچار ملال می‌شود و به دروغ فریاد می‌زند که گرگ آمده است. اعتماد و همبستگی بالای اجتماعی باعث می‌شود که همه مردم ده سراسیمه برای کمک بشتابند، انگیزه دروغگویی تنها ملال و بی حوصلگی است و انگیزه مردم هم تنها کمک به یکی از افراد اجتماع و پیام داستان هم امید بخش است: مردم حتما به تو کمک خواهند کرد مگر آنکه فکر کنند نیاز به کمک نداری و سرکارشان گذاشته ای. اما پسرک چرا حوصله‌اش سر رفته است؟ اصولاً بی‌حوصلگی یک خصلت مدرن است. در جهان پیشامدرن هر كس جایگاه ثابت خودش را در جهان داشت. برای رعیتی که برای ارباب کار می‌کرد اين سوال پيش نمي‌آمد که چه جايگاهي در جهان دارد ولی در جهان مدرنی که دوستان پسرک چوپان همه در جستجوی فردای بهتر به شهر رفته اند، پرسه زدن هر روزه با چند گوسفند به تو احساس ملال و عقب افتادگی می‌دهد و حوصله‌ات را سر می‌برد! آن اعتماد و صمیمت مردم ده هم به زودی دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت!

بگذریم! آموزش پرورش ج.ا متأخر احساس کرده که لابد دروغگو بودن چوپان بدآموزی دارد و چه خوب است که داستان «چوپان درستکار» را به نوگل‌های دهه هشتاد و نودی حقنه کند. داستانی ریاکارنه و ارتجاعی:

در این داستان کارفرمای چوپان در شیرها آب می‌ریزد و به مردم می‌فروشد ولی برخلاف او چوپان فردی «راستگو» و «درستکار» است و مدام غر می‌زند که این کار اشتباه است! البته چوپان هیچ علاقه ای به عوض کردن شغل خود ندارد و با وجود «راستگویی» هم چندان علاقه ای به آگاه کردن مردم از این تقلب ندارد(به هر حال ممکن است از نون خوردن بیفتند) با این حال لحظه ای از نصحیت و غر زدن غافل نیست. یک روز سیل می‌آید و همه گوسفندان را با خود می‌برد! چوپان خودش بالای درخت می‌رود و نجات پیدا میکند(ای کاش دست کم یک گوسفند را بغل میکردی میبردی بالای درخت) و به مالک گوسفندان می‌گوید که «این سیل، همه آب‌هایی است که در شیر مردم می‌ریختی». مرد با شنیدن حرف چوپان به فکر فرو می‌رود و داستان به پایان می‌رسد!

اگر در داستان چوپان دروغگو طرد اجتماع موجب زیان چوپان می‌شود اینجا «چوب خدا» و ماورالطبیعه است که شخص خطاکار را تنبیه می‌کند. چوپان هم هیچ رسالتی به جز غر زدن ندارد و در نهایت هم چوب خدا است که صدا ندارد! کودک از این داستان می‌آموزد که در برابر شر منفعل باشد، حتی اگر کارفرما در جهت زیان جامعه حرکت می‌کرد، منفعت شخصی خود را بی‌جهت  به خطر نیندازد و در نهایت «کارما» باعث خواهد شد کارفرما ضرر کند و از این بابت جای نگرانی است.

و اما می‌ماند پایان داستان و به فکر فرو رفتن مردی که آب در شیر می‌ریخت. او به چه فکر می‌کند؟ آیا ضررش را با ریختن بیشتر آب در شیرها جبران خواهد کرد؟ آیا نباید در دنیای چوپان‌های اسگل، مطیع ولی غرغرو و هشتگ‌ زن به شیوه‌های بهینه‌تری برای دوشیدن جامعه اندیشید؟ قطعا به همین چیزها فکر می‌کند! من هم به برتری اخلاقی «چوپان بی‌حوصله» به «چوپان ریاکار» فکر می‌کنم. تا نظر شما چه باشد؟

شروع ناتمام یک داستان 2

می‌خواهیم 17 سال به عقب برگردیم. برگردیم و داستانی عجیب رو که شروعش از اردیبهشت 1381 بوده برای شما تعریف کنیم. حادثه یازده سپتامبر چند ماهی است که اتفاق افتاده ولی هنوز امریکا به عراق حمله نکرده و هنوز در بم زلزله ای اتفاق نیفتاده، خاتمی رئیس جمهوره و دلار 800 تومنه و هنوز پیکان تولید میشه. متولدین پرشمارنیمه اول دهه شصت درگیر کنکور هستند و ماراتن نفس گیر امتحان کنکور به ماه های پایانی نزدیک میشه. مدل موی تبفوسی و تن تنی مده ولی هنوز مدل موی اناناسی مد نشده! شلوار برمودا ولی داره کم کم از مد میفته. هنوز رپ فارسی متولد نشده، جوون ها با اینترنت دایال آپ میرن یاهو مسنجر و باباها از اشغال خط تلفن و قبض مخابرات حسابی شاکی اند.

راستی توی اردیبهشت 1381 یک فاجعه هم برای یک سری دانش آموز دختر در تهران اتفاق افتاد. شش دختر محصل که به گردش جمعی رفته بوندند در دریاچهٔ پارک شهر غرق شدن. مرگ این دخترها حادثه دلخراشی بود که باعث شد از اون تاریخ به بعد خیلی از اردوهای دانش اموزی لغو بشه و حتی شماری از مراکز تفریحی تهران تعطیل بشند. داستان ما درباره این دانش اموزان دختر نیست بلکه درباره اتفاق عجیبی است که در همون اردیبهشت 1381 برای تعدادی دیگر از دانش آموزان دختر در نقطه دیگری از کشور اتفاق میفته. اجازه بدین 750 کیلومتر از تهران دور بشیم و بریم به روستایی در اطراف شهرستان سردشت استان آذربایجان غربی و ماجرای غریب دختران مدرسه راهنمایی شهید عباسپور روستای اسلام آباد رو تعریف کنیم...

روزمرگی به توان چند

لبخند شریرانه‌ام محو نمی‌شود، کامنت زن رضا را می‌خوانم که نوشته "قربون شوهر همیشه خوشتیپم برم" و  جواب رضا را بهش که "خدا نکنه شما سروری و فلان"، عکس کنار ویلای خزر شهر است که رضاجان با همراهی سایر دوستان پول پارتی مبسوطی شب گذشته‌اش برگزار کرده اند و محمود مفصل پای تلفن جزئیاتش را  برایم تعریف کرد و من هم با ولع و ذوق گوش می کردم.

بعد از ظهر رفتم توی اتاق ضبط صدا و در را بستم، هم به هوای فضولی از برنامه رفقا و هم به امید دعوت از محمود به همکاری با شرکت که در دومی تیرم به سنگ خورد. می‌خواستم ماجرای پول پارتی بچه‌ها و کامنت های رد وبدلی رضا و همسرش را برای همسرم بازگو کنم که پشیمان شدم. پیش خودش نخواهد گفت که به به چه همسر صادقی بلکه پس فردا هم خواستیم جایی با دوستان برویم ذهنش کجاها که نخواهد رفت، پس به صلاح نیست. در عوض از تعویض لامپ پارکینگ گفتم و گزارش مختصری از وضعیت بازار میوه و تره بار دادم.

روز بی حاصل بین التعطیلی در حال پایان است و هزاران کار نیم کرده و نه کرده. هر روز که می‌گذرد بیشتر در روزمرگی غرق می‌شوم و هر روز از عمومی شدن نیمچه استعدادم ناامید.

صبح امروز نشستم و حسابی درباره کره مریخ خواندم از دو قمر مریخ از آخرین اخبار کشف آب و گیاهان سازگار با محیط و از همه جالب تر آشنایی با بزرگترین کوه منظومه شمسی که سه برابر اورست است و از همه مضحک تر وقتی فهمیدم که آتشفشانی فعال است آهی از سر حسرت کشیدم انگار که مریخ مثل درکه و دربند دم دستی است...ماه پیش که بالاخره همت گروه باعث شد دست جمعی به دماوند صعود کنیم هنگام رسیدن به قله من از معدود کسانی بودم که نه بغضم گرفت و نه گریه کردم. همین؟ همین بود دیو سپید پای در بند؟ بعد که دوندگان کوه را دیدم حسرت خوردم که این یکی کار من نیست در این وضعیت و حالا هم دستی به شکم برامده ام میکشم که به خاطر کارمندی و میخ شدن ساعت های پشت هم به وجود امده و با شانه های خمیده ام ترکیب موزونی از بدهیتی را پدید اورده.

خوب است هیکل مچاله و خمود به ادم انگیزه می‌دهد که فلان کار را میکنم و میروم میدوم و باشگاه میروم.

به همسرم میگویم بعد از کار تا دو سه ساعت لش ام و بی حوصله می‌گوید از بی برنامگی است، حوصله ندارم دماوند را که صعود کردیم، ماراتن قشم کی از راه می‌رسد؟

شروع نافرجام داستان

محمد خیلی مضطرب بود. سیگار بهمنش رو روشن کرد و از بالکن خونه به سیاهی شب خیره شد. چند روزی بود که از دوره آموزشی سربازی برگشته بود و منتظر بود که شنبه برگرده پادگان و برگه تقسیم بندیش رو بگیره و معلوم بشه که بقیه خدمتش رو باید کجا بگذرونه. خیلی این در اون در زده بود که جای خوبی بیفته ولی تیرش به سنگ خورده بود.  تو اموزشی بچه ها می‌گفتن امریکا الان به افغانستان حمله کرده و بعدش می‌خواهد حمله کنه عراق و آخرش هم ایران واسه همین الان بیشتر سربازها رو لب مرز میندازن. اصلاً خود این سربازی بدجوری رفته بود توی پاچه اش. وقتی که دیپلمش رو گرفته بود همون سال های 77 و 78 سربازی رو برای اولین بار میفروختن ولی خب دانشگاه قبول شد و از طرفی پول هم نداشت. پیش خودش گفته بود که میرم و مدرک میگیرم و پولم که جور شد سربازی رو میخرم ولی این دریچه ای که باز شد سال 79 هم بسته شد و دیگه خبری از فروش سربازی نبود. فوق دیپلم برق رو گرفته بود و تنها ......

روزمرگی

ایستگاه متروی محلاتی خلوت است،  گوشه می‌نشینم، سرم را می‌گذارم روی دیواره شیشه‌ای و از خواب بی‌هوش می‌شوم، ایستگاه سهروردی بیدار می‌شوم ولی چشمانم را باز نمی‌کنم مبادا در این وضعیت کرختی و شلوغی عصرگاهی چشمم به مسافر پیری بفتد و معذب شوم. میدان ولیعصر پیاده می‌شوم، به نظرم ایوانی که ساخته‌اند چندان هم بد نشده، پیاده تا خانه هنرمندان می‌روم و از پیرمرد هندی سمبوسه می‌خرم. آیا واقعی هندی است یا این یک ایده بازاریابی است؟ چرا بعد از چند سال هنوز اینقدر سخت فارسی حرف می‌زند؟ سمبوسه‌ها ولی هنوز معرکه‌اند. با س به کافه می‌رویم، مثل روزهای مجردی. کافه ای پیدا می‌کنیم سر پل کالج که دکوراسیون معقولی دارد که چشم را نمی‌آزارد. برای دو فنجان قهوه 40 هزار تومان پیاده می‌شویم. طعم‌شان مزخرف‌اند و دل را به پیچ و تاب می‌اندازند. منتظریم تا وقت بگذرد و کنسرت کیهان کلهر آغاز شود. برای گذر زمان می‌روم و سیگاری می‌گیرم. کنسرت در تالار وحدت است و ورودی جدای زن و مرد توی ذوق می‌زند. بنا اما آن چنان نیکو و به جا است که در آن احساس آرامش می‌کنیم و در لابی می‌گردیم و چشم می‌گردانیم که آیا آشنایی هست؟ که نیست! در را که باز می‌کنند فوراً روی صندلی‌ها می‌نشینیم و خوشحال از طراحی سالن که با وجود آنکه عقب‌ترین ردیف‌ها هستیم هیچ کله‌ای مزاحم نیست. کیهان و گروهش می‌آیند و به جز موبایل به دست‌هایی که گاه و بیگاه عکس می‌گیرند و روح را می‌خراشند همه چیز مناسب و پسندیده است. پس از خوش‌آمدگویی قطعه آتشکده را می‌زنند و من در ذهنم فضاسازی می‌کنم: شب است و مردی سوار بر اسب سوی آتشکده می‌آید. آتشکده متروک شده از اسب پیاده می‌شود و دور بنا می‌گردد و خوب برانداز می‌کند، سیگارش را با آتش زمین افتاده‌ای که سوسو می‌کند روشن کرده و سخت به فکر فرو می‌رید. سپیدگاه  ولی  به تکاپو می‌افتد. خار و خاشک و هیزم جمع می‌کند و گرد و غبار می‌زداید. دیوارها را رنگ سفید می‌زند و آتش هم گر می‌گیرد. نیمروز کارش به اتمام رسیده سوار اسب شده و دور می‌شود از کوه‌ها و دشت‌ها و رودها می‌گذرد و آتشکده کوچکتر و کوچکتر می‌شود. با تاریکی شب آتش روشن می‌کند و نور آتشکده از فرسنگ‌ها پیدا است و مرد لبخند رضایت دارد. فردا صبح مردم گروه گروه برای بازدید به آتشکده می‌آیند که خبر می‌رسد گروهی قصد یورش دارند. مردم لباس رزم می‌پوشند و آرایش جنگی می‌گیرند. یورشگران با مشاهده آمادگی مردم از حمله منصرف می‌شوند و قطعه به پایان می‌رسد. آهنگ بعدی محبوب من مرا مرنجان است که تمام خاطرات گس و شیرین عاشقی جلوی چشمم رژه می‌روند. از بوسه‌ها و اشک‌ها و خیانت‌ها و لبخندها و شوق‌ها و ناکامی‌‌ها، از دره‌ای که می‌خواستم خودم را پرت کنم تا جزئیاتی که از خاطرم رفته بود همه در مغزم رژه می‌روند و خودم را پرت می‌کنم و اوج می‌گیرم و همه آن شور و آشوب‌ها در نظرم محقر می‌آید و به آرامش می‌رسم. اما گل سر سبد مجموعه قرار است شهر خاموش باشد که سیل و ناامیدی همه ما را برده است و دلم پر می‌کشد و می‌خواهم شال و کلاه کنم و به یاری همنوع بشتابم ولی نشسته‌ام اینجا و با خودم عهد کرده‌ام که از انقباض درد و آه اشکی بریزیم ولی اکسیر استاد کارگر نیست. به خودم فشار می‌اورم ولی دریغا قطره اشکی و همذات پنداری‌ای، خبری از فضاسازی نیست و حال روحی‌ام دگرگون نمی‌شود. کنسرت تمام می‌شود و مغموم می‌مانم. کیهان کلهر نازنین است و دست زدن‌ها قطع نمی‌شود ولی من سیراب که نشده‌ام، هنوز تشنه و رها و تک افتاده هستم. س که راضی است و ممنون، من ولی روحم هیچ پالوده نشده و پرتاب می‌شوم به روزمرگی جان فرسای همیشگی و روزم این چنین به پایان می‌رسد.

 

 

بندر ترکمن

مدت‌ها بود در تمنای دیدار از بندر ترکمن بودم، در وصفش شنیده بودم که بندر کوچک و خسته و از رونق‌افتاده‌ای است. شهری کوچک که قدمت چندانی ندارد و ترکمن‌ها و فارس‌ها و ترک‌ها و سیستانی‌ها و...بی هیچ درگیری قومیتی‌ای در کنار هم زندگی می‌کنند. نمی‌دانم بندر ترکمن از نگاه مردمش چگونه است. شاید برای جوانانش شهرستانی کوچک و ملال آور باشد، حضور ما آن‌قدر اندک و مواجهه ما با شهر آن‌قدر سطحی بود که نتوانیم صریح نتیجه گیری کنیم. اما اگر تنها از حس‌ام بگویم بندر ترکمن سخت در نظرم دوست داشتنی آمد!

شهری آرام با ویژگی‌هایی کم نظیر که فضایش مضطربت نمی‌کند. می‌توانی آسوده در آن قدم بزنی و پرسه‌زنی کنی! خیابان‌های اسپریس و آزادی و شهرداری و پاسداران را در جستجوی لذیذترین خوراکی‌ها بالا و پایین کنی. از چوب‌زنی در بازار ماهی فروش‌ها سر ذوق بیایی و در بازار کنار اسکله درنگ کنی تا پیرمرد مغازه‌دار از نماز اول وقت فارغ شود و تو خوشحال و خجسته عرقچین‌های ترکمنی را سرت بگذاری و با آن عکس بگیری و دلت برای لحظه‌ای هم شده بخواهد که تن پوش ترکمنی داشتی و کلاه پشمی و اسبی و دو تاری و .. از این خیال‌‌پردازی‌هایی که انسان امروز که بنا بر آمار 90 درصد عمرش در فضاهای داخلی می‌گذرد در ذهن خود می‌کند!

هوای مطبوع شهر و پیاده‌روی‌های بسیار وغذاهای خوش‌خوار، اشتهای ما را چند برابر می‌کند. مگر می‌شود از "اون آش" و "بورگ" گذشت. مگر می‌شود جگر مخلوط را با ماءالشعیر‌های طرح قدیمی بهنوش نخورد، مگر می‌شود چای ننوشید و درکنار آن پیشمه نخورد. شهر جشنواره خوراکی‌ها است و ما مدهوش و خرامان در پی آن‌ها می‌گردیم!

شهر تاکسی تلفنی‌های 3 هزار تومانی و نان بربری‌های 450 تومانی، شهر آسفالت‌های خراب و پر چاله چوله و پیاده‌روهای خلوت و تاریک، شهری که طنین اذان‌هایش برای ما بیگاه است و خوش خلقی مردمش هم غریب...بندر ترکمن برای من اینگونه بود!

شوربختانه بیم آن می‌رود که  به زودی آشوراده بکر را که در مجاورت این بندر قرار دارد عرصه تاخت و تازهای سوداگرانه کنند، این در حالی است که خود بندر ترکمن و اطراف آن مستعد تبدیل شدن به قطب گردشگری است. آن هم از گونه گردشگری پایدار با آن همه غنای فرهنگی؛ اما می‌دانیم که سرمایه اگر مهار نشود حد و حرمت نمی‎شناسد و از دست اندازی بر سر هر آنچه در کوتاه‌ترین زمان به سود ریالی و دلاری بدل شود، دریغ نخواهد کرد.

به هر جهت سفر به بندرترکمن و صد البته سفر به آشوراده و گمیشان برای من تجربه‌ای دلچسب و فراموش‌نشدنی بود. امیدوارم که مجدد به آن‌جا سفر کنم و دلم  قطعاً برای این بندر تنگ خواهد شد!

تهرانِ قشنگِ نو

پیروز حناچی، شهردار تهران  مدتی است با مترو و دوچرخه به محل کار خود می‌رود و تیم روابط عمومی شهردار هم عکس‌هایش را منتشر می‌کند. این اقدام لابد آن‌قدر بدیع و خلاف عادت بوده که سبب ایجاد بحث‌های زیادی در موافقت و یا نقد آن در فضای مجازی شده است. اما در این میان واکنش خبرنگار روزنامه شرق از همه جالب‌تر بود. او در توییتی جنجالی از شهردار خواست حالا که به فضاهای شهری سرک می‌کشد فکری هم برای جمع‌آوری کودکان کار کند. او در توییت‌اش خطاب به حناچی نوشت: «از شما درخواست دارم به وضعیت متکدیان و به خصوص کودکان شیشه پاک کن به دست پشت چراغ‌های قرمز رسیدگی کنید. آن‌‌ها به راحتی وارد حریم خصوصی ما می‌شوند، هر وقت پشت اتومبیل هستم با زور و گاهی هم با فحش شیشه ماشینم را تمیز می‌کنند و به راحتی روی اعصاب میرن»

پشت چراغ‌های قرمز

عصرآلوده یک روز پاییزی را تصور کنید. کمی پایین‌تر از مگاپروژه اطلس‌مال(که با وجود رکود اقتصادی کنونی با شتاب در حال ساخت است)پشت چراغ قرمزی در خیابان پاسداران در اتومبیل خود نشسته‌اید.

کودکی کار سمجی به ماشین شما نزدیک می‌شود. آن‌ها معمولاً ابتدا ماشین‌های مدل بالا را هدف قرار می‌دهند احتمالاً به این علت که مبلغ دست‌خوش بالاتری می‌گیرند و یا اینکه سرنشین این خودروها برای خلاص شدن از دستشان زودتر هزار تومانی کف دستشان می‌گذارند.

چراغ قرمز 120 ثانیه است. در این دو دقیقه می‌توانید به اطلس‌مال فکر کنید که در زیربنای 137 هزار متر مربع در لبه خیابان در حال ساخت است و قرار است چه بار ترافیکی عظیمی به مسیر عبوری شما تحمیل کند.  در ادامه می‌توانید به مانند اغلب مردم به آینده نامعلوم اقتصاد کشور فکر کنید. خب به نظر می‌رسد در آینده نزدیک قرار است دقایق بیشتری را در ترافیک سپری کنید و لابد بسیاری هم از ترافیک استفاده کرده و لابه‌لای خودروها سی‌دی و گل و دستمال خواهند فروخت وضعیت بد معیشتی هم احتمالا کودکان بیشتری را به کار در خیابان می‌کشاند تا چراغ سبز شود نتیجه می‌گیرید که به زودی باید با کودکان مزاحم بیشتری که به اتومبیل‌تان آویزان شده‌اند سر و کله بزنید.

 

حریم خصوصی ما

شما از اینکه کودکان کار «وارد حریم خصوصی»‌تان شده‌اند حسابی شاکی هستید. قانون اما اتومبیل شما را حریم خصوصی نمی‌داند. فرمانده ناجا بارها به این نکته اشاره کرده که مطابق تبصره ماده 5 قانون حمایت از آمران معروف و ناهیان منکر« اماکنی که بدون تجسس در معرض دید عموم قرار می گیرند، مانند قسمت های مشترک آپارتمان ها، هتل ها، بیمارستان ها و نیز وسایل نقلیه مشمول حریم خصوصی نیست.»

هر چند اتومبیل این امکان را می‌دهد که به دور از شنیدن متلک‌های جنسی زنان سیگار بکشند و یا روسری خود را روی شانه‌هایشان بیندازند ولی براساس ماده یک طرح عفاف و حجاب، مأموران راهنمایی و رانندگی می‌توانند رانندگان که «کشف حجاب» کرده اند را 100 هزارتومان جریمه کنند.

بنابراین قانوناً حریم خصوصی شما محدود به چهار دیواری منزلتان می‌شود ولی در عوض صدها هزار شهروند تهرانی اکثر عمرشان  را در فضاهای خصوصی می‌گذراند و  از طرفی به صورت سازمان یافته‌ای هم خصوصی کردن فضاهای عمومی در جریان است!

سبک زندگی آن‌ها به گونه‌ای است که کمترین اصحکاک را با افراد جامعه دارند. جامعه برای آن‌ها وجود ندارد. کمترین حضور را در فضاهای عمومی دارند و این حضور به سوی کمتر شدن و حتی به صفر رسیدن میل می‌کند.

یک روز زندگی در تهران بدون حضور در فضاهای عمومی چگونه است؟ صبح‌ها سوار خودروی خود می‌شوید و به محل کارتان که احتمالاً یک شرکت خصوصی است می‌روید. البته بسته به پلاک خودروتان روزهای فرد یا زوج ممکن است با محدودیت‌های عبوری مواجه باشید که البته به زودی با برداشته شدن طرح زوج و فرد و پولی کردن حضور در لایه دوم ترافیکی، این مشکل هم بر طرف می‌شود هر که بامش بیش، برفش هم بیشتر! احتمالا اگر پول بیشتری دهید می‌توانید هر روز در اتوبان حکیم که  آن موقع کمی خلوت‌تر شده برانید سایر ماشین‌ها هم در ترافیک قفل شده همت با کودکان کار سر و کله خواهند زد.

خب بعد از کار که به منزل برگشتید و احتمالاً کل روز پشت صندلی خودرو و پشت صندلی میز کار نشسته بودید و نیاز به ورزش و تفریح دارید، می‌توانید با اتومبیل به باشگاه بدنسازی محل بروید و روی تردمیل بدوید و یا اینکه به فرض کمی ترافیک را تحمل کنید و تا باشگاه انقلاب برانید و با پرداخت چند صد هزار تومان حق عضویت دور محوطه ورزش کنید.

برای خرید می‌توانید به هایپر استار بروید و بدون نیاز به سر و کله زدن با بقال محل، خرید هفتگی‌تان را با تخفیف مناسب انجام دهید. کافه و گالری و رستوران هم که فراوان است. چه نیازی به عبور از خیابان‌ها و پیاده‌روها و پارک‌ها دارید؟ چشمتان هم به کارتن‌خواب‌های عقیم نشده و دستفروشان پر سرو صدا و گدایان سمج و غربتی‌های علاف نمی‌افتد. می‌شود با اتومبیل به اینجا و آنجا رفت و تمامی نیازها را با کمک آن برطرف کرد. سازمان زیباسازی شهردای تهران هم انصافاً برای زیباسازی حاشیه بزرگراه‌ها سنگ تمام گذاشته است. چمن کاری و ایجاد فضای سبز، نورپردازی مناسب و استفاده از المان‌های جذاب ماندن در ترافیک بزگراه‌ها را قابل تحمل‌تر کرده است. فقط می‌ماند یک مسئله. کودک کار به مثابه یک نویز در یک روز زندگی در فضاهای خصوصی تهران. او با ظاهر کثیف اش عامل مزاحمی است که به شیشه ماشین‌تان می‌کوبد. حریمی که بین خودمان با فضای عمومی و جامعه قرار دادیم را نقض می‌کند. پرده ای که بین زندگی خود با زندگی سایر طبقات جامعه کشیده بودید را برای لحظه‌ای بر می‌کشد. او به راحتی «روی اعصاب می‌رود»

روی اعصاب

«خداییش این متروی کرج هم خیلی رو مُخه» این را مسافری که مدام گردن کج می‌کند تا آمدن قطار را ببیند می‌گوید. عصر روز جمعه است، بیست دقیقه‌ای است که منتظریم و هنوز قطار نیامده. مدتی بود به بهانه تعمیرات روزهای جمعه متروی تهران کرج کار نمی‌کرد اکنون ولی مدتی است که مجدد جمعه‌ها هم سرویس می‌دهد. با یکی از مسافران هم‌کلام می‌شوم. به هشتگرد قدیم می‌رود، پیشنهاد می‌کنم که از قطار راه‌آهن استفاده کند. می‌گوید جمعه ها این ساعت قطار ندارد. حالا محل کارش کجاست؟ یک هتل در رودهن! حسابی تعجب می‌کنم، توضیح می‌دهد که پیشتر در غرب تهران شاغل بوده و خانه‌ای به قیمت متری یک میلیون تومان در هشتگرد می‌خرد بعد از اخراج از کار(به بیان این روزها: تعدیل) به ناچار این شغل را در رودهن پیدا کرده است و هنوز نتوانسته زنش را راضی کند که به محل نزدیک به کارش جا‌به‌جا شوند از طرفی مشخص نیست که چه مدت این شغل را خواهد داشت. امثال او فراوانند. حالا که نیروی کار موقتی شده پیش‌بینی اینکه کجا و چه مدت کار خواهی کرد سخت شده است!

قطار می‌آید و همه هجوم می‌آورند. مسافرانی که به وردآورد و گلشهر و حتی هشتگرد و آبیک و نظر آباد می‌روند. میلیون‌ها نفر از شهرها و شهرک‌های اطراف برای کار به تهران می‌آیند. آن‌ها هم به مانند خودروسواران کارچندانی با فضاهای عمومی شهر ندارند. در پارک‌ها و پیاده‌رو‌ها و خیابان‌ها قدم نمی‌زنند. صبح‌ها بدو بدو سوار مترو می‌شوند و از زیرزمین مترو به محل کار عروج می‌کنند.  شب‌ها هم بدوبدو به سکونتگاه‌های خوابگاهی برمی‌گردند. حتی مدتی هم تبلیغات تمام شیشه‌های اتوبوس‌ها رو پوشانده بود تا مبادا از پشت شیشه اتوبوس چشمشان به خودروسواران برخوردار بیفتد. تنها شباهت خودروسوار مرفه و حاشیه نشینی که در اتوبوس له می‌شود این است که هر دو از فضاهای شهری ایزوله هستند.

هزینه زندگی در تهران سر به فلک می‌کشد و دولت علارغم وعده‌ها هیچ برنامه‌ای برای کنترل بازار مسکن و اجاره ندارد. بسیاری از مسئولان شهری گاهی در لفافه و گاهی علناً از «گران تر» شدن تهران حمایت می‌کنند. رئیس جمهور به دنبال انبوه‌سازی در بافت فرسوده است تا با ساخته شدن واحدهای بساز و بندازی در کوچه‌های شش متری و افزایش جمعیت نواحی شلوغ و متراکم موسوم به بافت فرسوده مردم این محلات فرسوده‌تر شوند. این وضعیت امروز پایتخت است تهرانی که از پشت شیشه خودروها در بزرگراه قشنگ و نو به نظر می‌آید اما اگر پشت چراغ‌های قرمز بمانی کودک کار روی شیشه ماشینت می‌کوبد و روی اعصاب می‌رود!

کشفِ صمد

 امروز سالگمرگ صمد بهرنگی است، اگر زنده می‌ماند الان  هشتاد ساله بود ولی دقیقا پنجاه سال پیش جامعه ایران این نویسنده و فعال اجتماعی بی‌نظیر را از دست داد.

هر وقت یادم می‌افتد که صمد فقط  بیست و نه سال زندگی کرد و چنان زندگی تأثیر گذار و پر باری داشته، حسابی حسودی‌‌ام می‎‌شود که در چهارمین دهه زندگی هنوز در جستجوی نقطه آغازش هستم!

خیلی‌ها دنباله رو صمد بودند و یا خواستند جا در پایش بگذارند، برخی فرزندان خلفش شدند و برخی هم کاریکاتوری مضحک!

همین چند روز پیش بود که گاردین رپورتاژ آگهی ای منتشر کرد از آخوندی سرگردان در دهات‌های ایران که به دنبال رفع و رجوع مشکلات اهالی و آموزش کودکان بود و نه مثلا موعظه و دعوت به دینداری!

چند سال پیش نویسنده خجسته و اصلاح طلبی متنی نوشت در حمله به صمد بهرنگی با این مضمون که هرگز نخواهم گذاشت فرزندم کتاب های این مردک تروریست و ترویجگر خشونت که بی‌جهت اسطوره شده است را بخواند!

اصلاح طلب ما  ابداً درک نکرده بود قضیه صمد را!

صمد بهرنگی را باید در نوجوانی کشف کرد نه اینکه پدر و مادرت کتابش را کادو پیچ به تو هدیه بدهند.

یک حکم بحث برانگیز بدهم: بچه ای که بدون زحمت و به زور پدر مادر کتاب صمد را بخواند هیچ چیزی نمی‌شود!

داستان‌های صمد بهرنگی تجویزی و تزریقی به کودکان و نوجوانان نیست. باید خودت عصر یک تابستان کشدار در میان قفسه‌های خاک خورده آخرین کتابفروشی شهرت کتاب مجموعه داستان‌هایش را به طور اتفاقی پیدا کنی و از سر کنجکاوی کتاب را باز کنی تا به مرور عاشق داستان‌ها و منش و روش صمد شوی!

باید صمد را کشف کنی تا بفهمی که باید به راه افتاد تا بدانی دنیا بزرگتر از زندگی محقر و احمقانه اطرافیانت است، وقتی که راه افتادی، ترست هم خواهد ریخت.

ولی بگذار پدر و مادرها، خاصه اصلاح طلبان استمرار طلب از داستان‌های صمد وحشت کنند و بر خود بلرزند: « بيشتر قصه ها بيانيه هايى هستن براى شستشوى مغزى بچه ها .براى دور كردنشون از دنياى خوشگل كودكى. براى آموزش يك ايدئولوژى خاص در فضاى كودكانه. قصه ها پر هستن از ترويج نفرت و خشونت و حتى ترور.امكان نداره كه بذارم دنياى پاك و سالم بچه ام كثيف بشه با شنيدن اين قصه ها»

کودکان اما در زمان مناسب، خودشان دنیای دروغین پاک و سالم را پس خواهند زد و صمد و دنیای صمد را کشف خواهند کرد!

«امروز هوا خیلی سرد شده بود، خوبه باز مترو گرمه، آدم تا جوون است باید قدر اش رو بدونه و پول دربیاره، این جوون‌ها رو نگاه کن توی مترو روزی هفتاد هشتاد کاسب اند اما من توان اینا رو ندارم، هر روز پا میشم می‌رم دولت، بغل یک چلوکبابی بساط می‌کنم، دمش گرم هوای منو داره، ناهار میاره، اونجا جوراب می‌فروشم. سی سال کار کردم بعد که خواستم بازنشسته بشم فهمیدم کارفرما فقط 11 سال ریخته بوده، گفتن 295 تومان میشه میخوای یا نه؟ رفتیم این ور اون ور دم این و اونُ ببین، حالا یک حاج آقایی پیدا کردم الان کربلاست گفته میام برات 15 روز درست میکنم. دو ماه پیش خواستگار اومد واسه دخترم، خواستم برم یک تومن وام بگیرم باهاش حلقه بگیرم ده نفر رو دعوت کنم مراسم بگیرم پول نداشتم، رفتم صندق قرض الحسنه مسجد ندادن، گفتم بابا برای کار خیر می‌خوام عروسی می‌کنن وام ازدواج میگیرن از اون میدم گفتن نمیشه باید تو نوبت وایستی، به هر دری زدم یک تومن جور نشد، آخر سر نزول کردم. زن ام فهمید کلی فحش داد، الان بیست و هفت هشت روزه پول مونده توی کمد بهش دست نزدم، زنم چند روز پیش سر پله‌ها سرش گیج رفت نزدیک بود بخوره زمین، گفت دیدی این به خاطر این پول است خرج اش کنیم بدبختی میاره با خودش؛ می‌ره روضه از این و اون سوال میکنه اون‌ها هم میگن پول نزول برکت رو از خونه می‌بره.

پریروز یه آخونده رو توی مترو دیدم رفتم گفتم حاج آقا وضع من اینه! پول ندارم رفتم قرض کردم اینطوری و این‌ها گفت  نزول چه دادن‌اش چه گرفتن‌اش حرام است و مثل زنا با خواهر و مادر خود آدم می‌مونه. خب پس من چی کنم؟
از اون طرف یک پسر دارم سی و یک سالشه توی یک تولیدی توی لاله‌زار کار می‌کنه؛ پارسال خاطر خواه یک زن بیوه شد طرف بچه 5 ساله داره هرچی گفتم ول کن خودم یک دختر خوب برات پیدا می‌کنم خوبیت نداره، گفت نه الا و بااله من این رو می‌خوام،؛رفت اون رو گرفت الان توی شوش دو تا اتاق اجاره کردن، زنِ چند سال از پسرم بزرگ تره و حواسش به خرج خونه هست که پول کم نیارن، باز این اش خوبه!

این همه از صبح تا شب وامیستم همه‌اش روزی ده دوازده تومن درمیارم، آخه جوراب و اینا که سودی نداره، شهرداری هم اذیت می‌کنه، رفتم مسجد محل گفتم بابا یک برگه‌ای، معرفی‌نامه‌ای بدین که با من کاری نداشته باشند گفتن برودو نفر رو پیدا کن ضمانت کنن تا برگه بدیم؛ من کسی رو ندارم آخه!

بعضی وقت‌ها حسابی عصبانی می‌شم و فشارم میره بالا یک بار یه آمبولانس دیدم پشت چراغ، گفتم آقا میشه بی‌زحمت فشار من رو بگیرید، فشارم رو گرفت گفت روی بیست است، بهم قرص داد ولی فشارم میره بالا دیگه، دست خودم نیست!

تهران

می‌گویند تهران انار ندارد، گویا سال‌ها پیش انار مرغوبی در خراب‌شده کنونی به عمل می‌آمده ولی اکنون نه از انار نشانی مانده و نه از انارنشانان؛ همچین تهران توالت هم ندارد! یعنی کسی که ماشین شخصی ندارد و نمی‌تواند با خلاصی نه چندان فرهنگی از ترافیک اتوبان‌ها خود را به دریاچه مصنوعی و بام تهران و پل طبیعت و ... برساند، لاجرم فضای عمومی‌اش محدود می‌شود به همین انقلاب و چهارراه و میدان ولیعصر و چه می‌دانم میدان فردوسی و لانه هنرمندان و ... که می‌توان با بی‌آرتی و مترو خود را به آنجا رساند ولی امان از روزی که شاش‌ات بگیرد. من نمی‌دانم چرا داخل این متروی عریض و طویل یک چشمه مستراح برای رضایت خدا و خلق‌اش تعبیه نکرده‌اند؟ (به جز ایستگاه ارم سبز که پیر می‌شوی از ورودی ایستگاه تا قطار برسی)، یعنی مثلاً میدان انقلابی و داخل کتابفروشی اختران در حال تورق کتاب‌های 200 صفحه‌ای که اکنون 18 هزار تومان قیمت خورده‌اند، از هولناکی قیمت کتاب ناگهان شاش‌ات می‌گیرد، آن وقت باید بکوبی تا چهارراه فاطمی پارک لاله! یا مثلاً در چهارراه ولیعصر باشی شاش‌ات بگیرد باید بروی توی صف دستشویی کثیف پارک دانشجو نهایتاً موقع شاشیدن شماره تلفن‌ها و نقوش دوستان رنگین‌کمانی را ببینی و مستفیض شوی! یا نمی‌دانم میدان هفت تیر باشی مثلاً چه خاکی باید سرت بریزی و یا مثلاً میدان ولیعصر باشی...آقا این میدان ولیعصر! هر وقت ما شاش‌مان می‌گرفت 200 تومن می‌دادیم می‌رفتیم سینما قدس جای شما خالی زوج‌های «بی‌امکانات» را داخل همین دست‌شویی‌های صمیمی می‌دیدم که...دست برقضا این بار که رفتیم برای قضای حاجت دم در از ما 500 تومان گرفتند و چقدر بجا و هوشمندانه یکی دو دوربین هم در دستشویی تعبیه کرده بودند که دوست بی‌امکانات من بیگ برادر ایز واچینگ یو!