روزمرگی به توان چند

لبخند شریرانه‌ام محو نمی‌شود، کامنت زن رضا را می‌خوانم که نوشته "قربون شوهر همیشه خوشتیپم برم" و  جواب رضا را بهش که "خدا نکنه شما سروری و فلان"، عکس کنار ویلای خزر شهر است که رضاجان با همراهی سایر دوستان پول پارتی مبسوطی شب گذشته‌اش برگزار کرده اند و محمود مفصل پای تلفن جزئیاتش را  برایم تعریف کرد و من هم با ولع و ذوق گوش می کردم.

بعد از ظهر رفتم توی اتاق ضبط صدا و در را بستم، هم به هوای فضولی از برنامه رفقا و هم به امید دعوت از محمود به همکاری با شرکت که در دومی تیرم به سنگ خورد. می‌خواستم ماجرای پول پارتی بچه‌ها و کامنت های رد وبدلی رضا و همسرش را برای همسرم بازگو کنم که پشیمان شدم. پیش خودش نخواهد گفت که به به چه همسر صادقی بلکه پس فردا هم خواستیم جایی با دوستان برویم ذهنش کجاها که نخواهد رفت، پس به صلاح نیست. در عوض از تعویض لامپ پارکینگ گفتم و گزارش مختصری از وضعیت بازار میوه و تره بار دادم.

روز بی حاصل بین التعطیلی در حال پایان است و هزاران کار نیم کرده و نه کرده. هر روز که می‌گذرد بیشتر در روزمرگی غرق می‌شوم و هر روز از عمومی شدن نیمچه استعدادم ناامید.

صبح امروز نشستم و حسابی درباره کره مریخ خواندم از دو قمر مریخ از آخرین اخبار کشف آب و گیاهان سازگار با محیط و از همه جالب تر آشنایی با بزرگترین کوه منظومه شمسی که سه برابر اورست است و از همه مضحک تر وقتی فهمیدم که آتشفشانی فعال است آهی از سر حسرت کشیدم انگار که مریخ مثل درکه و دربند دم دستی است...ماه پیش که بالاخره همت گروه باعث شد دست جمعی به دماوند صعود کنیم هنگام رسیدن به قله من از معدود کسانی بودم که نه بغضم گرفت و نه گریه کردم. همین؟ همین بود دیو سپید پای در بند؟ بعد که دوندگان کوه را دیدم حسرت خوردم که این یکی کار من نیست در این وضعیت و حالا هم دستی به شکم برامده ام میکشم که به خاطر کارمندی و میخ شدن ساعت های پشت هم به وجود امده و با شانه های خمیده ام ترکیب موزونی از بدهیتی را پدید اورده.

خوب است هیکل مچاله و خمود به ادم انگیزه می‌دهد که فلان کار را میکنم و میروم میدوم و باشگاه میروم.

به همسرم میگویم بعد از کار تا دو سه ساعت لش ام و بی حوصله می‌گوید از بی برنامگی است، حوصله ندارم دماوند را که صعود کردیم، ماراتن قشم کی از راه می‌رسد؟

شروع نافرجام داستان

محمد خیلی مضطرب بود. سیگار بهمنش رو روشن کرد و از بالکن خونه به سیاهی شب خیره شد. چند روزی بود که از دوره آموزشی سربازی برگشته بود و منتظر بود که شنبه برگرده پادگان و برگه تقسیم بندیش رو بگیره و معلوم بشه که بقیه خدمتش رو باید کجا بگذرونه. خیلی این در اون در زده بود که جای خوبی بیفته ولی تیرش به سنگ خورده بود.  تو اموزشی بچه ها می‌گفتن امریکا الان به افغانستان حمله کرده و بعدش می‌خواهد حمله کنه عراق و آخرش هم ایران واسه همین الان بیشتر سربازها رو لب مرز میندازن. اصلاً خود این سربازی بدجوری رفته بود توی پاچه اش. وقتی که دیپلمش رو گرفته بود همون سال های 77 و 78 سربازی رو برای اولین بار میفروختن ولی خب دانشگاه قبول شد و از طرفی پول هم نداشت. پیش خودش گفته بود که میرم و مدرک میگیرم و پولم که جور شد سربازی رو میخرم ولی این دریچه ای که باز شد سال 79 هم بسته شد و دیگه خبری از فروش سربازی نبود. فوق دیپلم برق رو گرفته بود و تنها ......