سه راه آذری
لعنتی!دوباره به جای اتوبوس های شهرک ولیعصر-آزادی اشتباهی اتوبوس سه راه آذری را سوار شدم،این دفعه سوم است،سه راه آذری به شدت غمگین است نمی دانم این خصلت ذاتی اش است یا چون من هر دفعه خسته، اشتباهی، دم دمای غروب اینجا می رسم این حس را پیدا کرده ام،البته به احتمال زیاد خصلت ذاتی اش است چون چهار راه ولیعصر اگر نگویم همیشه شاد ولی همیشه هیجان انگیز است حتی غروب جمعه!ولی سه راه اذری طور خاصی است،مادربزر
گ می گفت جمعه ها روح مرده ها آزادند و چون غروب جمعه باید به قبر برگردند چنگ می اندازند روی صورت زنده ها،تخم غم می پاشند در دل آن ها! آن روز غروب یکشنبه بود ولی چیزی چنگ می انداخت روی صورتم،امین می گفت داستان این در سه راه آذری کفن شدی محسن نامجو می دونی چیه؟این مال اون دوره است که نامجو عملش زیاد شده بود و بی پولی اش بیشتر! غروب ها با اتوبوس می اومد سه راه آذری جنس می گرفت تو یه خونه همون اطراف میزد و نشئه با اتوبوس برمیگشت! دیشب که کف آشپزخونه کثیف نشسته بودم یاد همین آهنگش افتادم! همخونه ام داشت خیلی حرفه ای نصفه کاغذ رو لوله می کرد و بهش چسب می زد و با خودکار روی نصفه دیگه کاغذ خرج ها رو می نوشت و از زیر عینک به من که روی کف کثیف آشپزخونه ولو شده بودم و نارنگی می خوردم نگاه می کرد و لیست خریدها رو می پرسید:برنج هندی کیلو سه و پونصد عدد بده! فلفل سیاه کیلو سی تومن عدد بده! شارژ آپارتمان 40 تومن عدد بده!چهار تا رب با یه کیلو گوجه 22 تومن عدد بده!لپه 4 تومن عدد بده!بهمن سفید 1800 عدد بده!هرچی می گفت منم واسه خوشمزگی یه پسوند عدد بده بهش اضافه می کردم!آخر سر همخونه ام عینک اش را برداشت و گفت اصلا می دانی داستان این "عدد بده" چیه گلابی؟ وقتی مواد تزریق میکنن وقتی کش لاستیکی رو میبندن بعد از ده ثانیه باید سوزن رو بزنن واسه همین به رفیقشون میگنعدد بده یعنی بشمر برام! منم گفتم اوه چه خفن پس امین راست می گفت و یه قاچ از نارنگی رو دادم بهش!
لعنت به اتوبوسی که اشتباه سوار شوی!دست می برم توی کیفم تا یک نخ بچوقم! کیفم رو گه برداشته! در ظرف غذا باز شده و آب خورشت قیمه ریخته روی کتاب ها! روی کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس!تنها یادگاری ای که از تو دارم!چقدر طعنه آمیز است که تنها یادگاری ام از تو کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و من آن را همه جا با خودم ببرم و چقدر طعنه آمیز و غمگین است که آب خورشت قیمه روی آن بریزد،اگر قهوه روی آن می ریخت اشکال نداشت،اگر چای یا شربت لیمو روی آن می ریخت قابل اغماض بود،اگر حتی ماکارونی روی آن می ریخت اینقدر فاجعه نبود ولی آب خورشت قیمه؟ غروب باشد اتوبوس اشتباه سوار شوی و سر از سه راه آذری دربیاوری،تنها یادگاری ت از او کتاب حل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و آب خورشت قیمه هم روی آن بریزد؟ واقعا غمگین و طعنه آمیز است.زودتر باید بروم باید بگذرم از این موقعیت کمیک،از پل دراز عابر پیاده می گذرم و سوار بی آرتی آزادی می شوم: گذر گذر گذر گذر گذر گذر
لعنت به اتوبوسی که اشتباه سوار شوی!دست می برم توی کیفم تا یک نخ بچوقم! کیفم رو گه برداشته! در ظرف غذا باز شده و آب خورشت قیمه ریخته روی کتاب ها! روی کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس!تنها یادگاری ای که از تو دارم!چقدر طعنه آمیز است که تنها یادگاری ام از تو کتاب حلل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و من آن را همه جا با خودم ببرم و چقدر طعنه آمیز و غمگین است که آب خورشت قیمه روی آن بریزد،اگر قهوه روی آن می ریخت اشکال نداشت،اگر چای یا شربت لیمو روی آن می ریخت قابل اغماض بود،اگر حتی ماکارونی روی آن می ریخت اینقدر فاجعه نبود ولی آب خورشت قیمه؟ غروب باشد اتوبوس اشتباه سوار شوی و سر از سه راه آذری دربیاوری،تنها یادگاری ت از او کتاب حل المسائل فیزیک مغناطیس باشد و آب خورشت قیمه هم روی آن بریزد؟ واقعا غمگین و طعنه آمیز است.زودتر باید بروم باید بگذرم از این موقعیت کمیک،از پل دراز عابر پیاده می گذرم و سوار بی آرتی آزادی می شوم: گذر گذر گذر گذر گذر گذر
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 19:8 توسط
|
"در شهری که من زندگی می کنم تمام کالاهای اساسی با کاف شروع می شود و من کفم می برد از این همه کاف،گاهی وقت ها هم کفری می شوم"