آقای تقسیمی

وسط جنبش سبز بود و خصوصی کردن کارخانه‌ای که تازه در آن استخدام شده بودم. من بی اعتنا به این اتفاقات، داشتم در زیرزمین کوره اصلی کارخانه، پله‌های ترقی را طی می‌کردم یا دستکم خودم در آن زمان چنین تصوری داشتم. آن روز لباس سورمه‌ای‌ام کاملاً خاکی و دست‌هایم کاملاً گریسی شده بود، ناشی بودم و موتور بدقلق هم باز نمی‌شد، سرانجام با کمک آقای عبدی از شر پیچ‌ها و سیم‌ها خلاص شدیم. در این حین رئیس حراست از پله‌ها پایین آمد و گفت: "به گفته آقای تقسیمی همه جلوی محوطه کارخانه به خط شوند". آقای عبدی سرش را بالا آورد و با چشم‌های گرد شده پرسید: چی چی بشیم؟ بعد خنده‌اش گرفت و گفت مرتیکه خیال کرده پادگان اومده. هر چند حراست کارخانه خیلی جلزوولز میزد و نعره‌کنان از بلندگوی نمازخانه همه را به «به خط شدن» جلوی محوطه فرا می‌خواند، کارگران نه به خاطر لحن آمرانه بلکه از روی کنجکاوی و زیارت صاحب جدید کارخانه داخل محوطه جمع شدند. آقای تقسیمی پیرمرد ترکه‌ای بود که انگار عصا در کون‌اش کرده‌ بودند. آمد و چند مرد گردن کلفت که از حراست کارخانه نبودند و تا آن روز کارگران آن‌ها را ندیده بودند، همراهی‌اش می‌کردند. با چشم‌های ریزش کارگران را براندار کرد و ما هم او را برانداز کردیم. بعد از چند ثانیه تأمل که پچ پچ‌ها خوابید با صدای بلند فریاد زد: من به اغتشاش باج نمی‌دم دفعه آخر باشه که وضعیت دستشویی‌ها اینطوره. همین یک جمله را گفت و کونش را به ما کرد و به طرف دفترش رفت. یکی از کارگران بلند گفت کسخل! و همه خندیدیم ولی از فردای آن روز داستان شروع شد. روی دیوار دستشویی یک نفر نوشته بود مرگ بر تقسیمی دزد! سریع پاک‌اش کرده بودند. فردای‌اش روی در و روی آفتابه هم نوشته بود. دو روز بعد حراست یک نفر را گذاشته بود جلوی مستراح. هر که را وارد می‌شد بازدید بدنی می‌کردند. اول قراردادی‌ها را. چون استخدامی‌ها داد وبیداد راه می‌انداختند ولی قراردادی‌ها کظم‌ غیظ می‌کردند. شعارنویسی‌ها که ادامه پیدا کرد استخدامی‌ها را هم بازدید بدنی کردند، ولی نهضت ادامه داشت. هربار رنگ و هر بار شعار نویسی. طوری بود از توالت که در می‌آمدی مأمور حراست سریع مستراح را وارسی می‌کرد تا شعاری نوشته نشده باشد. این همه کنترل، سبب شد عاقبت شعار نویسی در دستشویی‌ها متوقف شود؛ هر چند هویت شعارنویس یا شعار نویسان هیچ‌گاه آشکار نشد. تا یک ماه بعد بازرسی بدنی ادامه داشت و بعد از آن هم گه‌گاهی با خطی داغان و محو: مرگ بر تقسیمی دزد! ولی دیگر مهم نبود. مسئله در کلیّت‌اش حل شده بود. آقای تقسیمی بقیه سهام را هم خرید و مالک کل کارخانه شد و در سال‌های بعد که دلار سه برابر گشت و تحریم‌ها بیشتر با انحلال کارخانه وام کلانی گرفت. کمی اعتراض شد، در حد چند تجمع و این‌ها ولی کاری از دست کسی بر نمیامد. روز آخری که با طلب داشتن سه ماه حقوق برای شاشیدن به مستراح رفتم کلی شعار روی در و دیوار دیدیم وکلی خندیدم، به عنوان آخرین یادگاری من هم خودکارم را از جیب درآوردم و همان جور چمبالک گوشه سمت چپ پایین در نوشتم: مرگ بر تقسیمی دزد!

 

حدیث خون و خون

«وای چقدر زیبا و با شکوه»،  این واکنش نخست من بود در هنگام دیدن عکس‌های «قلعه الحصن». ولی چه زیبایی‌ای و چه شکوهی؟ از نوع نگاه‌‌ام شرمسار شدم. عکس‌های نبرد جبهه النصره و ارتش سوریه در شهر زیبای حصن که در دامنه کوه واقع شده را می‌‌دیدم وبا خود می‌گفتم «چه شهر زیبایی. امیدوارم قلعه به این باشکوهی آسیب نبینه». از واکنش اولیه ام شرمسار شدم. سوریه حدیث خون است و خون. انواع و اقسام شکنجه‌ها و تیرباران‌ها و سربریدن‌ها را در یوتیوب دیدم. جنگ برای ما وجود ندارد. برای ما تنها ترشح آدرنالین است. این که سربریدن انسان چگونه است؟ راستی جالب نیست؟

لحظه تیرباران و سربریدن خیلی عجیب است. هیچ کدام از قربانیان عجز و لابه نمی‌کنند و دست و پا نمی‌زنند، گویی سرنوشت شوم خود را به راحتی پذیرفته‌اند؛ شاید هم امیدوارند جلاد به پاداش سر به زیر بودن‌شان سریع کارشان را با تیغ تیز تمام کند. لحظه تیرباران توسط سلفی‌ها خیلی جالب است. چند نفر را قطار می‌نشانند و در مغز هر کدام تیری خلاص می‌کنند سپس همه، خشاب اسلحه خود را روی اجساد خالی می‌کنند و در کسری از ثانیه ده‌ها و صدها گلوله  به اجساد اصابت می‌کند و اجساد به رقص درمی‌آیند؛ صدای هلهله و گلوله، فضا را پُر می‌کند.

قلعه حصن قلعه زیبا و با شکوهی است. کدام زیبایی و کدام شکوه؟ کثافت مطلق است! قلعه را تقریباً هزار سال قبل ساخته اند در سال 1031 میلادی! در زمان جنگ‌های صلیبی. یک قلعه جنگی برای جنگی خونین و طولانی! هزار سال گذشته و انسان‌‌ها هنوز به وحشیانه‌ترین شیوه ممکن یکدیگر را پاره پاره می‌کنند. آیا هزار سال دیگر هم همین بساط خواهد بود؟ نمی‌دانم ولی می‌دانم شهر حمص شهر زیبایی است. شهری خوش آب و هوا و سرسبز در دامنه کوه. بهترین جا برای زندگی اگر....


آب و آتش

«نه من حرف می‌زدم و نه او. من که بغض در گلوی‌ام گیر کرده بود و نگاه‌ام را از او می‌دزدیدم تا سرخی چشمان‌ام را نبیند، هر چند او در عالم دیگری بود. آب دهان ام را قورت می‌دادم ولی بغض گلوی ام باز راه حرف زدن را می‌بست. هوا سرد و خشک بود و چشم انداز روبرو در ظلمت پارک محو و غم‌زده می‌نمود. کاپشن  ام را روی دوشش اش انداختم و کنارش روی پله‌ها نشستم، درست اش این بود که دستم را روی شانه‌هایش بگذارم و به مانند او به دوردست خیره‌شوم ولی دستام را گره کردم و سعی کردم با گرمای نفس ام سرانگشتانم را گرم کنم. آخرین ماه زمستان و آخرین ملاقات در پارک و آخرین سیگار فیلتر قرمز، عاقبت به حرف آمدم و با صدایی لرزان به او گفتم  حیف که همیشه  در حسرت قدم زدن زیر باران ماندیم و او هم بدون آنکه به من نگاه کند پاسخ داد: این پارک و این درختان و این آ‌ب‌نما همه یادگار کودکی من است، روزهایی که با پدر در اطراف حوض جست و خیز می‌کردم، شاید تا آخر عمر دیگر به اینجا برنگردم. من بی صدا گریه می‌کردم و خواستم دستم را به گردن اش بیاویزم ولی دیواری نامرئی بین ما کشیده شده بود. دیواری بلند و بی پایان.»


ماهیت جامعه‌شناسی

ماهیت اصلی جامعه‌شناسی آکادمیک به مثابه یک علم بورژوایی چیست؟ طبیعتا حفظ تعادل در جامعه: « خیر الامور اوسطها». بارها جامعه‌شناسان را دیده ام که نسبت به مظاهر اختلاف طبقاتی هشدار داده اند: "جوانی که پول تاکسی ندارد و در اتوبوس ماشین دویست میلیونی از کنارش می‌گذرد." جامعه شناسان نگران اختلاف طبقاتی نیستند نگران احساس تنفر مردم از اختلاف طبقاتی که به شورش شهری منجر می‌شود، هستند. وظیفه جامعه‌شناس خوب چیست؟ حفظ وضع موجود از طریق تجویز مُسکن برای جامعه. مارکس در کتاب کاپیتال با بالا بردن سطح انتزاع، ماهیت سرمایه را از جزء به کل بررسی می‌کند. این بررسی به یک قانون نیوتنی هم شباهت دارد: اگر به جسم در حالِ حرکتی نیرویی وارد نشود جسم تا بی نهایت به حرکت خود ادامه می‌دهد...اگر جامعه هم در برابر  حرکت سرمایه نایستد، سوداگری تمامی بنیان‌های جامعه را نابود می‌کند. شکل ناب سرمایه وجود ندارد ولی در سرمایه داری متاخر که به اسم نئولیبرالیسم شناخته می‌شود به حد نهایی نزدیک‌تر شده ایم. بنابراین ترسیم فضای کلی جامعه‌شناسی آکادمیک ایران چندان دشوار نیست: تدبیر و اعتدال! در چنین چارچوبی است که اباذری جزوه 120 صفحه ای در نقد غنی نژاد و نئولیبرالیسم منتشر می‌کند، در چنین فضایی است که هر تفکر رادیکال تخطئه شده و به حاشیه رانده می‌شود. از منظر جامعه شناس آکادمیک اصلاح‌طلب، دانشجوی خوب کسی است که کمی هم سیاسی باشد، در انجمن اسلامی رفت و آمد داشته باشد، به ظریف عشق بورزد، برای تغییر مدیر دانشگاه از اصولگرا به اصلاح طلب امضا جمع کند، موقع انتخابات شد خوب پادویی کند و حتی نسبت به کیفیت نامطلوب غذا هم معترض باشد. ولی بیایید دانشجوی بد و تخس باشیم: حلقه مطالعاتی خودمان را تشکیل دهیم، نشریات تحلیلی خودمان را راه بیندازیم، افق فکری مان را گسترده تر کنیم بیایید به این بیندیشیم که تحصیل رایگان حق همه است ، پیش از آنکه به کیفیت بد خوابگاه معترض باشیم باید به این اعتراض کنیم که دانشجوی شبانه هم باید خوابگاه داشته باشد. پیش از آنکه به تغییر رئیس دانشگاه از اصولگرا به اصلاح طلب فکر کنیم به این بیاندیشیم که دانشجویان باید حق داشته باشند که خود رئیس دانشگاه را انتخاب کنند. دانشجوی بد می‌داند که به زودی به ارتش ذخیره بیکاران خواهد پیوست، او از مظاهر اختلاف طبقاتی نگران نیست از ماشین سرکوب دولتی که او را له خواهد کرد هراسان است، از تضعیف قدرت سیاسی و اجتماعی نیروی کار چه در دوره احمدی نژاد و چه در دوره دولت اعتدال روحانی.

بطری بازی

منو نشوندین وسط، استکان عرق رو دادین دستم که بطری بازی؟ باشه میگم «جیم» چطور بود. منو از سر بریدی میترسونی برو از خدا بترس(خنده جمع). من Truth رو انتخاب می‌کنم. مستی و راستی. باشه بهتون میگم (با دقت و وسواس مگنا اولترا را به قطرات عرق آغشته می‌کند پاهایش را جمع می‌کند با کبریت سیگار را روشن می‌کند. موقع روشن کردن سیگار همیشه اخم می‌کند و ابروهای اش به هم گره می‌خورند) «جیم» دوست داشتنی بود، اذیت شده بود، دست خودش نبود، به خودش دروغ می‌گفت نه به من، نه به بقیه، به خودش. کسی که به خودش دروغ بگه کسی که خودش رو نشناسه آخر سر به بقیه هم دروغ میگه میفهمین حرفمو؟ اصلا یک ضرب المثل چینی هست میگه خودت رو بشناس، دشمن ات رو بشناس، هزار بار خواهی جنگید و شکست نخواهی خورد. «جیم» نه خودش را می‌شناخت نه دوستش رو؛ چه برسه به دشمنش. میجنگید و شکست میخورد و دوباره بلند می‌شد. این اش رو من دوست داشتم. زخم خورده بود، جای زخم زیاد داشت. اینجاش کلا کاردی بود(آستین‌هایش را بالا میزند و ساعد اش را به جمع نشان می‌دهد) منم کاری از دستم بر نمیومد. گیج و گول بودم. با هم حرف میزدیم ولی صدای همو نمی‌شنیدیم، جفتمون فوکوس نبودیم. «جیم» دون ژوان پسند بود از آغوشی به آغوشی، حالت پرتاب شدگی داشت، تا حالا شده پرت شی یه جای جدید؟ نه حرف آدم‌ها رو بفهمی، نه موقعیتت رو درک کنی، یهو از خودت بپرسی من اینجا چه غلطی میکنم؟ راستی خود من اینجا چه غلطی میکنم؟ وسط عرق و چیپس و بطری بازی؟ دون ژوان سبک بازی اش چیه؟ میگم بهتون. کمین و حمله. کمین واسه کی؟ حالا بگذریم دون ژوان خودش لوزره. یه لوز مخفی؛ ولی کلا سبک کار اینه: آدم‌ها رو نشون می‌کنی و موقع بحران روحی و عاطفی میری سراغ طعمه ات. باید جزئیات رو بلد باشی. الان مثلا جزئیات این اتاق چیه؟ مثلا همون ترک خوردگی روی دیوار. تا حالا دیده بودین اش؟(همه سر برمی‌گردانند و ترک خوردگی را نگاه می‌کنند). شاعر هم میگه مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من، «جیم» از تو ترک خورده بود، می‌شد بند زد ترک اش رو، می‌شد یه ذره فشارش داد تا کلا خورد و خاک شیر شه. همچین چیزی بود. حالا وسط بطری بازی این سوال بود پرسیدید و من باید جواب بدم. راستش صداقت ات خیلی وقت‌ها بدترین چیز دنیا است و بعضی وقت ها مست مست هم باشی خیلی حرف‌ها از گلوی ادم پایین نمیره مثل همین عرق سگی وسط سفره که به ضرب و زور چیپس و ماست موسر و تکدانه سر می‌کشیم بالا. من که میگم بی خیال این حرفا شیم به جای این کارا یه دست ورق بزنیم. چطوره؟ موافق اید؟

درباره شکستن

درباره شکستن

پس هر کسی سنگی می‌انداخت، شبلی موافقت را گلی انداخت، حسین منصور آهی کرد، گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند، معذوراند ازو سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت

.

شکستن یک لحظه است، یک شوک، اصابت باتوم برقی است که همان جریان الکتریکی ناچیز از طریق عصب‌ها از کار می‌اندازد ات.

ترمیم بعد از شکست می‌آید و معمولا تلاش برای ترمیم  منجر به تثبیت و به رسمیت شناخته شدن شکستن می‌شود همچون تلاش مذبوحانه برای احیای رابطه ای شکست خورده و بارها دست‌مالی شده. وسوسه ترمیم همیشه وجود دارد و تازه ابعاد هولناک شکستن را مشخص می‌کند.

شکستن معمولا بازگشت ناپذیر است. گلدان نفیسی که شکسته شده را حتی اگر به ماهرانه ترین شیوه هم بتوان بند زد باز دیگر یک گلدان شکسته است.

شکستن می‌تواند آغاز فاجعه باشد، می تواند پایان آن باشد، می تواند امتداد روزمرگی باشد. می‌تواند پایان دست و پا زدن باشد.  می‌تواند با منگی همراه باشد همچون مسافران خسته و تنهای مترو که به نقطه نامعلومی خیره شده اند...

شکستن فرو ریختن کاخ آرزوها است، رسیدن به قله تناقض است. پایان سو برداشت از شخصیت خود، دیگری و روابط با آدم‌هاست.

شکست خورده دوباره برمی‌خیزد و حتی با گام‌های لرزان هم مسیر را ادامه می‌دهد، شکسته شده هم برمی‌خیزد اما دیگر مسیری برای ادامه دادن پیش رو نمی‌بیند.

آدم شبکه‌ای

به «آدم شبکه‌ای» دل نبند. زیاد روش حساب نکن. دنبال رفاقت و صمیمت باهاش نگرد. آدم شبکه ای کسی که بهش میگن سرمایه اجتماعی و اون هم تو رو سرمایه اجتماعی می‌دونه؛ مشکل دقیقا اینجاست، اون‌ها وجود دارند تا تنهایی ما رو اجتماعی‌تر کنند؛ تنهایی جمعی از تنهایی فردی بهتره یا حداقل اینطور به نظر می‌رسه. آدم شبکه‌ای‌ها حلقه‌های دوستی فراوانی دارند؛ بر حسب موقعیت زمانی و مکانی و همچنین ارزش مصرف(بله دقیقا همین‌قدر کالایی) آدم‌های این حلقه تغییر می‌کنند. اگر در حلقه اصلی قرار گرفتی بدون که این موقته، همه چی سیال و ناپایداره، یهو جو گیر نشی و اونا رو بهترین دوست خودت بدونی و همه چیزتو بریزی روی دایره، باهاشون درد و دل کنی و اسرار زندگی ودلایل بگارفتگی و خاطرات ناکامی‌هایت رو با اونا قسمت کنی، چون هیچ ساپورت روحی‌ای در آینده درکار نیست. پول‌هاتو جمع کن و حرف‌هایت رو به روانکاو بزن؛ امروز همه چی پولی و تخصصی شده، دنبال گوش مفت می‌گردی؟

«سرمایه اجتماعی» این اصطلاح محبوب جامعه‌شناسان امروز، چه‌قدر رسوا کننده است! انسان‌ها کالاهایی هستند با ارزش مصرف، با ارزش مبادله...شبکه دوستان، روابط و آدم‌هایی که دو رو بر می‌شناسی با ارزش اقتصادی و اجتماعی که در آینده برایت به ارمغان می‌آورند شناخته خواهند شد.
بهترین نوع رابطه با آدم شبکه‌ای‌ها رابطه دیپلماتیک است. کاملا شیک و رسمی تفاهم‌نامه‌ها را بای یکدیگر رد و بدل کنید. تفاهم‌نامه‌هایی با مسئولیت محدود! آنگاه دست‌شان را محکم بفشارید و به یکدیگر لبخند ملیح بزنید. با آدم شبکه ای ولی رفاقت نداشته باش. به آدم شبکه‌ای دل نبند....

قابلیت

یه مدت بود یک سری قابلیت پیدا کرده بودم.آره قابلیت! یک چیزی تو مایه های کرامات و اینا، حالا تو باز بخند بگو کسشره، یه جوری هم بخند که دندون های زردت پیدا شه و من گیر سه پیچ بدم که رو پوست موز جوش شیرین بزنی بمالی به دندون هات و بهمن دول کمتر بکشی، ولی یک مدت بود که یک سری قابلیت پیدا کرده بودم خدایی. روتین ترین اش این بود که سنسور چشمی منو رصد نمی کرد! چند بار من دم  در شیشه ای موندم تا یک نفر بیاد و من برم داخل. چند بار عقب جلو رفتم و در باز نشد. یکی دیگه از قابلیت هام این بود که از گیت مترو بدون اینکه کارت بکشم میرفتم تو، اینو که دیگه خودت به چشم دیدی، یه بار مامور مترو مچم رو گرفت، منم بهش گفتم گیت واسه من باز میشه، بهش ثابت کردم پشماش ریخت!تشخیص آدمایی که تو جیبشون فندکه هم یک قابلیت دیگه است چقدر سر این قضیه شرط بستم و بردم !دیدی هر بار که بیرون رفتیم بچه ها و گربه ها به من خیره میشن و من این نکته رو بهت گفتم و تو بی حوصله نگام کردی که بسه دیگه! اون روز که رفتیم و قرار شد بی هدف تا وقتی که از پا دربیایم تو شهر پرسه بزنیم و رسیدم به یک سری دالان پیچ در پیچ و من نشستم زمین و گفتم الان تگرگ میاد و تو گفتی تگرگ؟ وسط تابستون؟ بعد اون موقعی هم که آسمون سرخ شد و بدو بدو دنبال سرپناه می گشتیم بازم به قابلیت های من ایمان نیاوردی؟ هیچ چی ام رو باور نمیکردی! می گفتم  نصف شب ها یک دسته گوسفند بع بع کنان از اتوبان ستاری عبور می کنند باور نمی کردی، اون شب که پیش ما بودی بیدارت کردم صدای بع بع میومد گفتم بریم از نزدیک ببینیمشون صدا رو شنیدی ولی هر کاری کردم راضی نشدی تخت خواب رو رها کنی، بی ذوق! گفتم  گوش‌ات رو بچسبون به آسفالت میدون انقلاب صدای ناله میاد! مسخره ام کردی وقتی اصرار کردم گوشت رو چسبوندی گفتی صدای موشه! صدای موش؟ اونم از آسفالت؟ چرا همه چیز رو توجیه می‌کردی؟ یادته تو آسانسور بودیم و دوربین مدار بسته داشت و من هر چی اصرار کردم که منو نشون نمیده باور نکردی، رفتی اتاق کنترل و دیدی که من محو بودم، قبول نکردی! با دوربین موبایل ازم عکس گرفتی و صورت ام محو افتاد گفتی دوربین مشکل داره، بعد من ازت عکس گرفتم صاف صاف بود گفتی سرکاریه! با موبایل خودت هم همون داستان بود باز باور نکردی، حالا همه اینا رو نوشتم که بگم یه مدته که قابلیت هام رو از دست دادم، از معمولی هم معمولی تر شدم چیه می‌خندی؟ دندون های زردت خیلی رو مخه یه کاری واسشون بکن!

سوم فروردین هزار و سیصد و نود و دو

دیروز تک تک‌تان را در آغوش گرفتم

امروز بر مزارم گریستم

وفردا بوی تعفن لاشه‌ام دستان ناپاک‌تان را رو خواهد کرد

 

دیروز سادگی‌ام را در جیب‌های کاپشنتان جاساز کردم

امروز کفنم را در خود تنیدم

و فردا هر چقدر کنکاش کنید در جیب‌های سوراخ‌تان هیچ نخواهید یافت

استخدام

پله‌های مارپیچ نفسم را بریده، تکیه می‌دهم روی نرده های چرک و داخل کوله ام را در جستجوی قرص پرانول می‌گردم. این مرحله آخر استخدام است. دو مرحله دیگر را با موفقیت گذرانده ام ولی اصل کار این مرحله است که از بین هشت نفر یکی را انتخاب می‌کنند. در پله آخر عرق پیشانی ام را پاک می‌کنم و در می‌زنم و وارد می‌شوم. هفت جفت چشم بر‌می‌گردد طرف من؛ کنجکاو و پر از نفرت براندازم می‌کنند. گوشه ای می نشینم و در انتظار، تا نوبتم شود. زیر چشمی رقبایم را می‌پایم. پنج پسر با قیافه‌هایی موجه و البته مصمم و دو دختر که آرایش لایتی کرده اند و به زمین خیره شد اند، ته دلم امیدی به استخدامم ندارم! این جور مواقع موبایلم را از جیب بر می‌دارم و به صفحه سیاه آن خیره می‌شوم، اضطراب که احاطه ام می‌کنم برای خودم یک فانتزی ذهنی می‌سازم که الان زنگ می‌زنی، که ماشین را کنار شرکت پارک کرده ای، که دیگر بازی تمام شده. گور بابای استخدام سه مرحله ای، گوربابای کار تمام وقت با بیمه، گور بابای ارتش بیکاران! کوله ام را بر‌می‌دارم و به همه شان پوزخند می‌زنم پله های مارپیچ را دو تا یکی می‌پرم، کنار خیابان پارک کرده ای. می‌دوم سمت ماشین. تیک آف می‌کنی، سیگار روی داشبورد است و فلاسک چای صندلی عقب. پینک فلوید را تا آخر زیاد می‌کنی. وسط هفته است و جاده‌ها خط خلوت. برویم شمال عزیزم؟  منشی شرکت صدایم می‌کند، نوبت من است که با مدیر صحبت کنم برای گزینش نهایی. موهایم را بغل زده ام و پیراهنم را بعد از مدت ها اتو کرده ام. سعی می‌کنم متین و موقر جلوه کنم. شمرده حرف می‌زنم و امیدوارم قرص پرانول هم در کاهش اضطراب موثر باشد. مدیر شرکت کچل است و ابروان پرپشتی دارد. قیافه اش را نمی‌توانم بخوانم ولی به نظر نمی‌رسد که دل رحم باشد. سعی می‌کنم خودم را سربزیر و کاری نشان دهم؛ کسی که حاضر است با حداقل حقوق بیشتر از بقیه جان بکند، سعی می کنم از مقابل سوالات فنی جای خالی بدهم، کلی گویی کنم و حتی محترمانه توپ را به زمین آقای مدیر بیندازم.سی و پنج دقیقه می گذرد و آقای مدیر سرش پایین است و چیزهایی یادداشت می‌کند. بدون اینکه در چشم‌هایم نگاه کند از من تشکر می کند که با شما تماس خواهیم گرفت و این یعنی که بازی را باخته ام.از پله های کشدار مارپیچ پایین می‌آیم، سیگار گوشه لبم است و رهگذران عجول هیچکدام فندک ندارند. موبایلم زنگ می‌خورد ولی شماره اشتباه است...